تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٩٣ - حكايت
آنگاه روى ببرادر خود عمر عبد العزيز كرد، و او كودك بود در پيش اديب نشسته، گفت: امارات زهد و ورع در بشره اين پسر لايح است. زود باشد كه او بكلّى اعراض كند و همّت از هست و نيست آن بردارد و بلذّات علم و تقوى از لذّات ملك قناعت نمايد. و حضرت او منبع فضايل و مستجمع افاضل بود.
با حقّ تعالى پردازد و بحطام دنيا التفات ننمايد. و آن فراست بدرجه تحقيق پيوست.
بعد از آن گفت: اى فرزندان معيشتى با دست كنيد كه سلطان جاير آنرا از شما نستاند و دزد نبرد و آتش نسوزد.
گفتند: اين معيشت كدامست؟
گفت: تحصيل دانش و ادب. كه مال عرضه زوال و بهره انتقال است و فضل و هنر وسيلت حصول اقبال.
حكايت
آوردهاند كه عباس بن عبد اللّه و هفت تن از كبار صحابه رضوان اللّه عليهم اجمعين در مجلس معاويه [٦٥ ر] حاضر بودند. معاويه گفت مرد كاهل را از دنيا نصيب نباشد. يعنى اگر بعطلت و بيحاصلى خو كرده باشد، هيچكارى به مراد نرود، و بخيل را از زندگانى نصيب نيست، و حاسد را نعمت نبود. و مرد دلير درازعمر باشد و بددل كوتاهعمر بود. از بهر آنكه چون كارى صعب پيش آيد، مرد دلير آنرا بقوت و شوكت از خود دفع كند. و هردشمن كه دليرى او دانسته باشد، از قصد و تعرّض او تقاعد نمايد. و بددل از سايه خود بترسد و از اندك چيزى عاجز ماند و همهكس قصد تعرّض او كند و بمال و جاه او طمع در بندد. و نداند كه ترسترس باس و محن از حنن ناس نيست.
عباس گفت خدا[١] يار تو باد! اى عبد الرحمن كه اين كلمات كان خرد و
[١] - ص: خدايا.