تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٣٧ - حكايت
اگر آن آلايش از دامن طهارت خاندان من بتيغ آبدار نشويى، فرداى قيامت از مظلمت من خلاص نشوى.
سلطان را حميّت اسلام و غيرت دين بركف مايه عدوان و حسم[١] مادّه طغيان او باعث و محرّض[٢] آمد و پرسيد كه ثعبان دمان اكنون بر سر گنجست يا نه؟ گفت رفته باشد، اما ترسم كه بازآيد. محمود گفت بسلامت بازگرد و هرگاه مراجعت نمايد بىمدافعت مرا خبر كن! مرد دعاى خير گفت و خواست كه بازگردد، سلطان او را بخواند، و با حجّاب مقابله كرد كه هرگاه كه اين شخص بدرگاه آيد در شب و روز، او را بىتوقّف درآرند.
مرد بازگشت. بعد از دو شب آن ظالم متهوّر بر عادت ذميم و خلق لئيم خويش از شقاوت قساوت دل پيش گرفته و از ضلالت صلابت پيشانى پيشه كرده، بر غوايت مصرّ و بر عمايت[٣] مستمرّ، خود را در خانه آن مسلمان انداخت، شعر:
|
اشارت الفرس فى اخبارها مثلا |
و للاعاجم فى ايّامها المثل |
|
|
[٢٥ پ] قالوا اذا جملة جائت منيّته |
يطاف بالبير حتى يهلك الجمل |
|
آن بيچاره بهزار حيلت آن فتنه را در خواب كرد و راه هماآشيان سلطان گرفت. در حال او را بحضرت بردند. گفت وقتست كه سلطان بشرايط وفاى عهد قيام نمايد و مراسم انجاز وعده بادا رساند.
سلطان عادل شيردل با دلى مرتاح و سينهاى با انشراح روان شد و مغافصة آن مظلوم باشه، چون باشه بر گنجشگ، بر سر آن مذموم فعل و مردود شغل فرود آمدند. چون سلطان آن شيطان را در فراش آن زن مانند اژدهاى پرفتنه كه هنگام مصارع هلاك بمشارع شارع خرامد خفته يافت، با تيغ آخته
[١] - ص: جشم.
[٢] - ص: محرص.
[٣] - ص: عمايب.