تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٣٦ - حكايت
محمود فرمود كه اين جماعت در طلب مقصّرند. برخاست و شمشير بر- كشيد و بهرطرف مىرفت، بر در حرم مسجدى رسيد، آواز نالهاى شنيد، بيچارهاى را ديد كه روى بر خاك نهاده و سرشك از ديدگان گشاده، آهسته ميگفت، شعر:
|
ترا شب بعيش و طرب مىرود |
چه دانى كه بر ما چه شب ميرود |
|
[٢٤ پ] اگر در سلطان بسته است در سبحان گشاده است، و نداى «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ» درداده. اگر محمود زابلى خفته است، معبود ازلى بيدار است و حضرت مقدس او از آزار بيزار.
چون محمود رقّت دقّت آن مظلوم بديد، آن مناجات كه بآب ديده و سوز سينه بحضرت عزّت انها ميكرد بشنيد؛ باطن او متغير شد و از وحشت آن حال آب در چشم آورد. چون سر از سجده برداشت، او را گفت زنهار از محمود منال! كه همه شب در طلب تو بودهام، تا اكنون كه داستان تو شنوده.
بگو چه حاجت دارى و مرا چرا بخدا سپارى؟
مظلوم بالماس مژه مرواريد خوشاب اشك سفتن گرفت و قصه غصه گفتن كه، شعر:
|
و بدر اضاء الارض شرقا و مغربا |
و موضع رجلى منه اسود مظلم |
|
ظلال عدل و رافت سلطان بر خلق جهان گسترده است و من در تاب آفتاب مكاره سوزان. يكى از خواص درگاه تو كه نامش نميدانم در بدنامى حرم من مىكوشد و پا از جاده عصمت بيرون ميكشد؛ و شبها كه چهره ايام بنقاب ظلام متوارى [٢٥ ر] باشد و عارض زمان از غطاى وطاى قارى[١] تارى، خود را مست در سراى من افگند و جامه عصمت همخوابه من بلوث تهمت بيالايد.
[١] - قيرى.