تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٣٥ - حكايت
مايهتر از آن نيست كه حاجتى بدو حوالت رود، و باوجود قدرت در اتمام آن تقصير نمايد. هرچند كسى دانا بود، چون خرد نباشد دانش وبال گردد. اگر خواهى كه نيكويى بتو رسد، نيكى بمردم رسان؛ كه رنج تو ضايع نشود! رنج مردم ضايع مكن! گنه مگير تا بسيار دوست باشى! اگر خواهى بىسببى غمگين نباشى، حسود مباش! اگر خواهى بسفه منسوب نشوى، آنچه نيابى مجوى! اگر خواهى كه شرمسار نشوى، نانهاده بر مدار! پرده كس مدر تا پرده تو دريده نشود! اگر خواهى كه بزرگ باشى، روى خويش در آيينه كسان مبين! اگر خواهى بىغم باشى، آزار مرسان! اگر خواهى مقبول قول باشى، بر قول خود كار كن! اگر خواهى كه از مردم برتر باشى، جوانمردى كن! طمع مكن تا آزاد باشى! رعيت نيكو دار تا از عادلان باشى! سخن بمراد مردم گو تا از تو نرمند! [٢٤ ر] آنچه برخود نپسندى، بر خلق مپسند، تا كامل باشى! اگر خواهى كه دلخسته نشوى، با جهّال مناظره مكن! اگر خواهى دراززبان باشى، كوتاهدست باش!
حكايت
آوردهاند كه شبى سلطان محمود، انار اللّه برهانه! در مهد استراحت و فرش استطابت غنوده بود، ناگاه نعمت خواب بر وى بشوريد، و در قلق تا فلق و در سهر تا سحر مضطرب شده، و چندانكه جهد نمود خيال خواب زيارت پلك چشم او نكرد. در انديشه افتاد تا موجب قلق چه بوده است؟
انواع حالات برخاطر عرض داد، هيچيك دلپذير نيامد. در دلش گشت كه همانا بر در، مظلومى بر خاك نشسته است كه در [د] دلش راه خواب بر چشم ما ببسته است.
پس چاكرى را فرمود تا بنگر كه بر درگاه كيست؟ غلامان بشتافتند و از هرسوى بتاختند كس را نيافتند، بازآمدند و حال بازگفتند.