ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٦٨ - (٤٧٩) معاويه به ابن عباس گفت من ترا براى چهار منش دوست دارم و از چهار منش تو در مىگذرم
من دشمن دارم و از آن عذر نخواهم، تو گفته بودى من بدخواه محمد هستم، خدا اين آيه را نازل كرد كه: «بد خواه تو دم بريده است، تو در جهان و آخرت دم بريدهيى تو بدخواه محمدى در جاهليت و اسلام» خدا گفته: «گروهى كه به خدا و قيامت ايمان دارند؛ ايشان را نخواهى ديد كه با دشمنان سخت خدا و پيامبر دوستى كنند». تو هماره با خدا و پيامبر وى سرسختى نشان دادى و هر چه توانستى در مقابل پيامبر كوشيدى و سواره و پياده خويش را فراهم كردى تا چون خدا ترا شكست و چنبر مكر و فريب ترا به گردن تو افكند و نيروى ترا سست ساخت، راه و رسم ترا باور نداشت، ناگزير از آن باز ايستادى، آنگاه با خانواده وى پس از او دشمنى پيش گرفتى و براى اين كار با معاوية همدست شدى و دشمنى ديرين تو و رشك بسيار تو به همه دودمان عبد مناف هنوز مانده است. مثل تو در اين مقام آن است كه شاعر گفته: عمرو به من شماتت كرد در حالى كه خود خوار گرديد نزد نره شيرى مانند كفتارى شد همپايه من نيست تا با وى درآويزم و آبرويش پاك ببرم و نه بنده من باشد كه بدو تك آورم و سخت گيرم.
چون ابن عباس خاموش شد، عمرو عاص خواست سخن آغازد ليك معاويه وى را بازداشت و گفت: اى عمرو به خدا سوگند تو مرد ميدان وى نيستى بهتر آنكه گفتار را رها كنى، عمرو نيز اين سخن معاويه را غنيمت شمرد و خاموش شد. ابن عباس گفت: اى معاويه او را واگذار تا سخن آغازد و با ننگ چنان داغى بر او نهم كه تا قيامت بردگان سرگذشت او را در كوى و برزن باز گويند و با آن سرود سازند. ابن عباس شروع به سخن گفتن كرد اما معاويه دست بر دهان وى نهاد و گفت: ترا سوگند مىدهم كه كوتاه كنى، از بيم آنكه مبادا مردم شام گفتههايش را بشنوند، پس ابن عباس به عمرو عاص گفت: گم شو اى بنده نكوهيده و از يك ديگر بگسستند.