ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣١٦ - (٧٦٣) ادامه روايت
انتخابكنندگان پسر عفان پشيمان شدند و به جان يك ديگر افتادند و همديگر را نكوهش مىكردند.
سرانجام همان، طرفداران وى را تكفير كردند و از وى كناره گرفتند. پسر عفان به دوندگى افتاد و خواست استعفا دهد و از نابسامانىهايى كه كرده بود پشيمانى نشان داد و توبه كار شد. اى برادر جهود من از اين رو به اندازهيى در سختى افتادم كه به وصف نگنجد و جز شكيبايى چارهيى نداشتم. اما همان روز بيعت پسر عفان، اصحاب شورى به من مراجعه كردند و از مخالفت عذر خواستند و خلع او را خواستند و از من خواستند كه قيام كنم و حق خود را بستانم و هر يك از ايشان دست بيعت به من دادند اما من ايشان را در اين كار آزمايش مىكردم و به امروز و فردا دور مىكردم.
اى برادر جهود به خدا، سوگند همان ملاحظه مطالب سابق مانع از اقدام بر وى شد، چون در اين امور گوشهگيرى را به مصلحت نزديك ديدم تأمل مىكردم و چنان پنداشتم كه بهتر است قيامى شود با آنكه همه در جانب دارى حاضر بودند و مىدانستند كه مرگ در مذاق من مانند: آب سرد در روز گرم به كام تشنه گواراست. من عمم حمزه و برادرم جعفر و عمزادهام عبيده با خدا و پيامبر وى پيمان بستيم كه به آن وفادار باشيم و ياران من از من پيشى گرفتند و در راه وى درگذشتند و من بخواست خدا به ايشان پيوند خواهم شد. قرآن در باره ما گفته «مردانى كه به پيمان خويش با خداى خود پايدار ماندند، برخى از ايشان درگذشتند و برخى در انتظار هستند و هرگز تبديل نشدهاند» منم كه در انتظار هستم. اى برادر جهود من از عهد خود باز نگشتهام. سبب آنكه من در مقابل پسر عفان خاموش ماندم آن بود كه مىدانستم با رفتارى كه او پيش گرفته ويرا از ميان مىبرند. من خود به كنارهگيرى بسر بردم تا چنان شد كه پيش بينى مىكردم. آنگاه مردم به در سراى من آمدند، خدا گواه است ديگر از خلافت به جان آمده بودم چون مىدانستم ايشان از آن جهت گرد من آمدهاند تا به گرد آورى خواسته جهان كامياب گردند، از اين رو با شتاب تمام مرا برگزيدند اما چون ديدند آن اميدهايى كه دارند از من روا نمىشود به سركشى برخاستند. آنگاه به ياران خود متوجه شد و پرسيد آيا چنين نيست؟. همه تصديق كردند.