ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٥٨ - (٤٦٨) زال بنى اسرائيل از موسى چهار چيز خواست
مؤلف خصال گفته: اين حديث غريب است چون در آن نامى از براق و چگونگى آن رفته و يادى از حمزة بن عبد المطلب در عداد پيامبر و على ست. ابن عباس گفته: روزى پيامبر دست على را گرفته بود و مىگفت: «اى گروه انصار، اى گروه بنى هاشم، اى گروه بنى عبد المطلب. من محمد هستم فرستاده خدايم من در چهار تن از افراد خانوادهام از گل آمرزش سرشته شديم، من و على و حمزه و جعفر است. يكى گفت: اى فرستاده خدا ايشان سواران روز قيامتاند. گفت: مادر تو به مرگ تو نشيند در آن روز جز چهار تن سوار نباشند: من و على و فاطمه و صالح پيامبر. من سوار براق هستم فاطمه سوار ناقه عضباء من است، صالح سوار ناقه ايست كه آن را پى كرده بودند و على سوار اشتريست از اشتران بهشت كه مهارش ياقوت سرخ است دو جامه سبز در پوشيده ميان بهشت و دوزخ مىايستد روزى كه عرق مردم را لگام زده، بادى از زير عرش وزد و عرق مردمان را خشگ گرداند چون نگاه پيامبران و صديقان بروى افتد گويند اين فرشتهيى مقرب يا پيامبريست مرسل. منادى گويد: نه فرشته مقرب است نه پيامبر مرسل، على برادر پيامبر خداست در جهان و سراى جاويدان».
ترجمه
(٤٦٨) زال بنى اسرائيل از موسى چهار چيز خواست
- امام موسى بن جعفر گفته:
«ماه بر بنى اسرائيل نمىتابيد، خدا به موسى گفت: استخوانهاى يوسف را از مصر بيرون آورد و وعده داد هر گاه استخوانهاى او را بيرون آورى ماه تابيدن گيرد، خواست استخوانهاى او را بر آورد، پرسيد چه كسى جاى آن را مىداند؟ يكى از ايشان گفت: زاليست كه جاى آن را مىداند، زالى زمين گير و كورى را آوردند به او گفت: گور يوسف كجاست؟. گفت: تا چهار چيز را به من ندهى نگويم و آنها: دو پاى مرا سالم سازى، جوانى مرا باز پس گردانى؛ ديدهام را روشن سازى، مرا در سراى جاويدان با خود در بهشت نشانى.