ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣١١ - (٧٦١) ادامه روايت
گفتارى كه پيمبر براى اداره كردن كار پيروان وى گفت اين بود كه لشكر اسامه را بسيج كنيد و كسى از اين فرمان تخلف مكند. با اين همه چون پيامبر درگذشت، همان كسانى را كه پيمبر زير فرماندهى اسامه از مدينه بيرون فرستاد سرپيچى كردند و مخالفت دستور پيمبر كردند و او را تنها رها كرده به مدينه آمدند تا پيمان خلافت مرا كه با پيامبر بسته بودند نقض كنند و پيمان خدا و پيامبر را بشكنند. و با هنگامه سازى پيشوايى معين كنند بىآنكه كسى از افراد دودمان عبد المطلب را در اين باب شركت دهند و از او نظرى خواسته باشند. مقصود آن بود كه بيعت مرا تباه كنند، ايشان در اين كار مشغول بودند و من در كار دفن و كفن پيامبر سرگرم بودم و نمىتوانستم به كارى ديگر بپردازم چون برداشتن جنازه پيامبر بر هر كارى مقدم بود. اى برادر جهود اين كنارهگيرى مردمان در اين هنگام سخت دل مرا سوزانيد و كسى را از دست داده بودم كه بعد از خدا بدو اميدوار بودم. سپس گرفتاريهاى ديگرى رخ داد. آنگاه از ياران خود پرسيد آيا چنين نبود؟ همه گفتند آرى.