ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٦٧ - (٤٧٩) معاويه به ابن عباس گفت من ترا براى چهار منش دوست دارم و از چهار منش تو در مىگذرم
با پيامبر مرا دوست دارى، اين وظيفه هر مسلمانىست چون اين دوستى همان مزديست كه پيامبر در برابر دين و قرآنى كه براى شما آورده درخواست كرده و خدا گفته: «اى پيامبر به مردمان بگوى من از شما مزدى جز دوستى خويشان خود نخواهم و هر كه پيامبر را بدين مسئول جواب ندهد نوميد و بىآبروست و به دوزخ افتد». و آنچه گفتى كه من از خويشان تو هستم درست است، خواستى صله رحم نموده باشى، به جان خود سوگند، تو امروزه نسبت به آنچه سابق از تو آشكار شد بسيار صله رحم همى كنى و امروزه لغزشهاى گذشته تو جاى سرزنش نيست و گفتى پدر من با پدر تو دوست بوده درست است و گفته شاعر نخستين بر آن گواه باشد. تا يار زنده بود در وفا كيشى با وى كوشا باشم و اگر ميرد و من زنده باشم با بستگانش پيوسته باشم هر كه بر پيمان خود ثابت نباشد من بر او اعتماد نخواهم داشت زيرا هيچ گاه مرهمى بر دل ريش من ننهد.
و آنچه گفتى كه من زبان مردم قريش و داناى ايشان هستم، تو خود دارى اين مراتب هستى ليك بزرگوارى تو ترا بر اين داشت كه مرا در اين مقامات برتر دارى، در اين باب نيز گفتارى از شاعر نخستين آمده است، جوانمرد؛ جوانمرد را مقدم دارد اگر چه خود بزرگ است ديگران را بزرگ دارد و آنچه را گفتى كه در جنگ صفين بر تو تك آوردم به خدا اگر اين كار را نكرده بودم از فرومايه ترين مردم جهان بودم، اى معاويه هرگز مىپنداشتى كه پسر عم خود على وصى پيامبر و سرور پيروان را كه مهاجر و انصار، دور وى فراهم آمده بودند واگذارم و به تو پيوندم. در دين خود شك داشتم؛ يا آنكه از كشته شدن در راه راستى دريغ داشتم؟.
از واگذاردن عثمان گفته بودى. كسانى كه با وى از من نزديكتر بودند او را گذاردند و رفتند، من نيز به ايشان و دوران پيروى كردم، من با هجومكنندگان هيچ گاه انبازى نكردم بلكه مانند جوانمردان از او دست باز داشتم، و گفتى كه من بر ضد عائشه، كوشش كردم، پيامبر اكرم به وى فرمان داده بود در سراى خود نشيند و پس پرده بماند، اما عائشه پرده را دريد و با پيامبر مخالفت ورزيد و آنچه ما با وى به جاى آورديم مناسب بود.
گله كردى كه من زياد را از برادرى تو نفى كردم اين كار به فرمان پيامبر اكرم بود كه گفته:
«فرزند از آن خداوند بستر است كه شوى شرعى زن باشد و پاداش زنا كار سنگ است. اكنون من دوست دارم آنچه ترا شاد كند، هر امرى باشد. عمرو بن عاص به معاويه گفت، به خدا سوگند او ترا دوست نداشته همى خواهد كه به چرب زبانى با تو سازگارى نشان دهد و بيتى نيز از شاعرى گواه آورد. ابن عباس بدو گفت: عمرو عاص خود را ميان استخوان و گوشت و ميان مغز و پوست در آورد، و گفت: اكنون بايد بداند كه با پهلوانى روبروى شدهيى، به خدا اى عمرو براى خدا ترا