رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٢٢ - شعرى از بعضى قندهارى ها
شعرى از بعضى قندهارى ها
يكى از قندهارى هاى ما در روز گار سابق شعرى گفته بود كه چنين است:
|
درخت ماست روان شد به گريه و زارى |
صد آفرين به شلغم كه مرد ميدان شد!! |
|
از شاعر پرسيده بودند كه مراد تو از درخت ماست چيست؟ جوابه داده مراد مشك است! كه بين آن ماست ترش را مى ريزند و مى زنند تا دوغ شود و تبعا صداى ماست بلند مى شود كه گريه اوست.
پرسيده بودند كه مراد از شلغم چيست؟ جواب داده مسكه كه از ماست مذكور جمع مى شود!! چه استعمالاتى بعيد از ذهن.
گويند شاعرى از قندهار در مجلس عبد الرحمن پادشاه مستبد كشور ما راه يافت كه اتفاقا وقت غذاخورى در بارى ها و افسران گارد شاهى بود.
عبد الرحمن به او گفت شعرى به مناسبت مجلس بگو، او فورا اين شعر را انشاد كرد:
|
اين چه شوريست كه در دور پلو مى بينم |
همه را گرد پلو همچون ببو مى بينم |
|
عبد الرحمن به او گفت زود به سوى قندهار برگرد افسرانم تو را به خاطر اين شعر خواهند كشت. (ببو يعنى گربه).
او هم به طرف قندهار فرار كرد!
عبد الرحمن به هر كس گمان بد مى برد او را سر به نيست مى كرد، بازار جاسوسى و اتهام و افتراء گرم بود. خود عبد الرحمن مزدور انگليسى ها بود، ولى مردم را به اتهام جاسوسى براى انگليسى ها مى كشت. اين بار قرعه فال به نام مرد قندهارى معمولى افتاد كه او را پس از اتهام فوق به كابل نزد عبد الرحمن بردند؛ وقتى نظر او به آن فرد معمولى قندهارى افتاد با غضب و خشم به