رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤١٩ - خاطره
و براى هر موجودى از موجودات طبيعى غايتى است كه به سوى آن منتهى مى شود كه آن غايت خير و كمال اوست. و اين كه واجب الوجود اشياء را به نحوى آفريده كه قوتى دارند كه به آن خير و كمال موجود خود را حفظ مى كند كه اسم آن عشق است و شوقى دارند كه به آن كمال مفقود خود را به دست بياورند. كه سبزوارى مى گويد.
صاحب اسفار هم عشق را به حفظ وجود و شوق را به كمال موجود اختصاص داده. و فرق بين اين دو اندك است. (ج ٩، ص ٣٤٧).
اشعار لطيف
|
مؤذن گر ببيند قامتت را |
به قد قامت بيماند تا قيامت |
|
|
اى قوم بهحج رفته كجاييد كجاييد |
معشوق همين جاست بياييد بياييد |
|
|
ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم |
نقشى به ياد روى تو بر آب مى زدم |
|
|
خياط روزگار به بالاى هيچ كس |
پراهنى ندوخت كه آخر قبا نشد |
|
ظاهرا مراد از قبا در اين شعر كفن است. يعنى هر كسى به دنيا مى آيد روزى حتما خواهد مرد.
خاطره
مؤلف اين كتاب از دوران كودكى از هوش و حافظه خوبى از لطف خداوند برخوردار بود و اين حالت تا سال ١٣٥٧ ش كه از تجاوز شوروى و به حكومت رسيدن مزدوران بى دين و وطن فروش آنان توسط كودتاى خونين، رژيم قلابى