مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢٥ - احضار ارواح
آن را «شعور باطن» گذاشتهاند و این قوه شعور باطن کارهایی میتواند انجام بدهد که شعور ظاهر قادر بر انجام آن نیست یعنی کارهای خارقالعادهای انجام میدهد مثل همین که بدن را آنچنان قبضه میکند که وقتی او نخواهد احساس درد کند بدن هم احساس درد نمیکند و او میتواند بسیاری از بیماریها را شفا بدهد یعنی [اگر] تصمیم بگیرد که این بیماری رفع بشود آن بیماری را رفع میکند، برای اینکه ریشه فعالیت شعور باطن این است که قبول کند و بپذیرد که این کار را انجام دهد. تا شعور ظاهر هست شعور ظاهر نمیگذارد بپذیرد. شعور ظاهر میگوید این حرفها چیست؟! مریض شدی باید بروی دوا بخوری. اصلا باور شعور باطن نمیآید که چنین عملی انجام بشود. این را پس میزنند تا او باورش بیاید، وقتی باورش آمد کار را انجام میدهد.
گفتیم که این فقط نشانه آن است که قوه مرموزی در انسان هست که قدرت زیادی دارد و مبنای فعالیتش هم پذیرش و اراده و تصمیم است. در افراد عادی باید شعور ظاهر را کنار بگذارند تا او فعالیت کند. چه مانعی دارد- همین طور که وجود دارد- افرادی باشند که میان شعور ظاهر و شعور باطنشان هماهنگی هست؛ در اثر فعالیتها و تمرینهایی، مخصوصا در اثر عبادت و پرستش، شعور باطنشان در اختیار شعور ظاهر خودشان قرار میگیرد و کارهای خارقالعادهای که از آن راه انجام میپذیرد از این راه انجام میگیرد.
آقای مهندس تاج جلسه گذشته وقتی میرفتیم دو تا داستان نقل کردند که اگر خودشان میبودند و نقل میکردند خوب بود. یکی از آنها که من به تفصیل یادم نیست مربوط به یکی از این جلسات احضار ارواح و مربوط به پدر خود ایشان بود که خیلی عجیب بود. نمیدانم خودشان را گفتند یا برادرشان که در آن جلسه حضور داشتند. (این داستان قول آن کسانی را که میگویند ارتباط با روحِ واقعی هست تأیید میکند.) به او [یعنی به آن روح] گفتند شما یک علامتی بدهید به پسرتان. (نگفتند تو از پدرت علامتی بخواه. اگر این طور بود کمی ساده میشد چون این فکر میکرد، میگفتیم فکر این منتقل شد به او.) او یک چیزی گفت و اینها نوشتند. خودشان نفهمیدند.
این کلمه درآمد: «زنجیر». گفتند ما که نمیفهمیم، میگوید زنجیر. گفت من فورا فهمیدم این قضیه حقیقت دارد. گفتم این راست است. میگفت پدر من زنجیری داشت که با آن وقتی که الاغ سواری میکرد الاغش را میراند. بعدها هم که الاغ نداشت آن زنجیر همیشه همراهش بود. گاهی افرادی را که میخواست کتک بزند با آن زنجیر کتک میزد و خودش میگفت من تجربه دارم هر کسی که از این زنجیر من کتک خورده به یک مقامی رسیده. شوخی بابای ما این بود که میگفت قدر این زنجیر من را بدانید، این زنجیر من به تن هر کسی خورده به یک مقامی رسیده. و این کلمه «زنجیر» که بابای ما برای زنجیر خودش یک احترامی قائل بود یک حسابی بود میان ما بچهها. تا گفت زنجیر، ما فهمیدیم علامت درستی است.