مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٧٢ - نظریات مختلف درباره معاد
تکلیف باشد و تغییر و حرکت و پیری و مرگ و نیستی هم وجود نداشته باشد، و الّا از نظر جنس، بین این عالم و آن عالم هیچ تفاوتی نیست؛ خدا این طور خواسته و در مقابل مشیت خدا هم حرفی نمیشود زد.
٣. نظر ملاصدرا و امثال او
ولی اینجا نظر سومی هست که میگوید مشیت گزافی با توحید سازگار نیست. اگر این جهان جهان تکلیف است، برای این است که وضعش طوری است که انسان در اینجا میتواند مکلف باشد و باید مکلف باشد و باید عمل کند و با عملْ خودش را تکمیل کند؛ و اگر آن جهان جهان جزای اعمال است، به این جهت است که نمیشود در آنجا تکلیف وجود داشته باشد و نمیشود در آنجا نقصها را جبران کرد، اگر میشد، در آنجا هم خداوند تکلیف میکرد. اگر در اینجا پیری و فرسودگی و کهنگی هست و در آنجا نیست، به این دلیل است که نظام دو نظام است، سنخ دو سنخ است، نشئه دو نشئه است، نه اینکه همین طور به گزاف گفتهاند اینجا این طور باشد و آنجا طور دیگر باشد.
سنخ وجود این عالم یک سنخْ وجود است و سنخ وجود آن عالم سنخ دیگری از وجود است. به نص قرآن همان طوری که در آن عالم تغییر و پیری و فرسودگی و مردن و بیحسی نیست، این حالتی که ما آن را بیحیاتی و جمادی مینامیم نیز در آن عالم نیست؛ چون ما از قرآن این طور استنباط میکنیم که هرچه در آن عالم هست حی و ناطق و گویاست (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِی الْحَیوانُ) [١]؛ سنگی هم که در آنجا وجود دارد ذیحیات و حی است، آب آنجا هم حیات دارد، بدن آنجا هم زنده است. اینجا ما بدن مردهای داریم و روح زندهای، ولی آنجا بدن ما هم زنده است و لهذا دست ما در آنجا شهادت میدهد. قرآن این طور بیان میکند: الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکلِّمُنا أَیدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکسِبُونَ [٢] بر دهانهایشان مهر میزنیم که حرف نزنند و دستهایشان با ما حرف میزند، خود همین پاها حرف میزند و شهادت میدهد. اینکه این امر را به شهادتِ به زبانِ حال حمل کنیم، تأویل است و نمیشود تأویل کرد. قرآن صراحت دارد، چون میگوید اینها به اعضاء اعتراض میکنند و اعضاء به آنها جواب میدهند. اینجا دیگر زبان حال معنا ندارد. وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَینا به پوستهای خودشان میگویند: شما چرا علیه ما شهادت دادید؟! قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کلَّ شَیءٍ [٣] میگویند: خدا که همه چیز را به سخن آورده ما را به سخن آورده است.
(در حدیث است که اینجا پوست کنایه از عورت است. قرآن چون تأدّب دارد و نام اسافل اعضاء را
[١]. عنکبوت/ ٦٤.[٢]. یس/ ٦٥.[٣]. فصّلت/ ٢١.