مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨١ - براهین فلسفی، مکمل راه نظم و راه خلقت و راه هدایت
میخواهیم برای دیگری استدلال کنیم. اگر ما راههای فلسفی را [به راه نظم و راه خلقت و ...]
ضمیمه نکنیم، خیال کردهاید که آن راهها به تنهایی کافی است؟! نه. چرا کافی نیست؟ حالا من سؤال میکنم، شما جواب بدهید! شما چه چیز را میخواهید اثبات کنید؟ آیا فقط میخواهید ثابت کنید که این عالم موجِد یا مدبّر دارد؟ اینکه «عالم موجِد یا مدبّر دارد» اعمّ از این است که خدا داشته باشد. تصور ما و شما از خدا چیست؟ آیا اگر موجودی باشد که مدبّر و موجِد این عالم باشد ولی خودش موجَد موجود دیگری باشد، او خداست؟ نه، مسلّم است که او خدا نیست. خدایی که شما قبول دارید، یعنی موجودی که اولین صفتش خدایی بودن (خودآیی بودن) است، یعنی اولین صفتش اول بودن است، اولین صفتش این است که او دیگر مخلوق موجود دیگری نیست و برترینِ موجودات است. و الّا اگر شما موجودی را ثابت کنید که علمش ازلی و ابدی است و به همه اشیاء است، بر همه اشیاء قدرت دارد و مدبّر و موجِد همه این عالم هم هست اما خودش هم باز مخلوق و موجود به دست خالق دیگری است، این موجودْ خدا نیست.
پس اولین صفت «حق» این است: وجوب وجود، برتر بودن از هر چیزی، لَیسَ کمِثْلِهِ شَیءٌ [١] که اصلا مانند برایش تصور نشود. اما برهان نظم یا برهانی که از راه خلقت وارد میشود فقط ثابت میکند که عالم موجِد و مدبّر دارد، [در حالی که] قرآن اصلا ملائکه را «مدبّر» معرفی میکند. قرآن و اسلام «مُحیی و مُمیت» را (یعنی آن که احیاء و اماته به دست اوست) دو فرشته میداند؛ رزق و روزی را به فرشته دیگری و علم را به فرشته دیگری مستند میکند. از نظر قرآن تنها این صفاتِ مدبّر بودن، محیی بودن، ممیت بودن، رازق بودن و حتی خالق و آفریننده و موجد بودن، برای خدا کافی نیست، چون خدا این صفات را به ملائکهاش هم نسبت میدهد. اگر کسی آمد و به شما گفت:
«شما خیلی زحمت کشیدید و مثل آقای کریسین موریسن این همه استدلال کردید از راه خلقت موجودات؛ همه این حرفها دلیل بر این است که یک ناظم شاعر و مدبّری در عالم هست. من قبول دارم که مدبّری در عالم هست اما آن مدبّر هم خالقی دارد، آن خالق هم خالقی دارد و ... الی غیرالنهایه» این یک نوع دیگر انکار خداست، گو اینکه مادّیون عقلشان به این حرفها نرسیده است.
حتی برهان ارسطو از راه «محرک اول» هم ناقص است. محرک اول یعنی موجود ثابت غیرطبیعی، یعنی وجودی که خاصیت طبیعت در آن نباشد، تغیر و تحول در آن نباشد. خوب نباشد، تازه میشود یک موجود غیرطبیعی و تازه به قول خود ارسطو میشود یک عقل (او اسم هر موجود غیرطبیعی را عقل مجرّد میگذارد). [ممکن است کسی بگوید] آن عقلْ معلول عقل دیگری است و او هم معلول عقل دیگری است و ... الی غیرالنهایه.
[١]
. شوری/ ١١.