مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٠٩ - نقد نظریات مهندس بازرگان در مسأله بقای شخص
چه نظری میدهند؟ واقعا ما که در آنجا هستیم یک هویت فردی هستیم؟ یا نه، هویت فردی اصلا دروغ و خیال است، ما یک دستگاه هستیم همین طور که این مسجد هم یک دستگاه است. آیا «من» واقعا وجود دارد؟ یا نه، همانطور که بعضی از فرنگیها گفتهاند «من» یک دروغ بزرگ است و اصلا «من» وجود ندارد و «من» یک امر انتزاعی است؛ همان طور که «تهران» وجودی غیر از وجود این ساختمانها و این مراکز و تشکیلات نیست؛ تهران یعنی مجموع این ساختمان و آن ساختمان و این خیابان و آن خیابان و این تشکیلات و آن تشکیلات. و لهذا گاهی تمام این تهران در طول صد سال یا دویست سال خراب میشود و از نو آجرهای دیگری از زمینهای دوردست میآورند و ساختمانهای دیگری میسازند و انسانهای دیگری میآیند، ولی میگوییم تهران همان تهران است. هزار و دویست سیصد سال است که بغداد بغداد است. این یک امر اعتباری است، بغدادی وجود ندارد؛ خانهای وجود دارد معدوم میشود، یا انسانی وجود دارد میرود، یا خیابانی وجود دارد عوض میشود. بغداد وجود دارد به معنی اینکه این مجموعه وجود دارد، ولی خودش به صورت یک شخص و یک هویت واقعی و فردی وجود ندارد.
آیا هویت ما نظیر هویت تهران و بغداد است؟ یا نه، یک هویت فردی شخصی واقعی وجود دارد و ما باید مطمئن باشیم همان که الآن آن را «من» درک میکنیم و آن را شخص و فرد درک میکنیم، همان فرد در قیامت محشور میشود. از اینجا نوبت آقای مهندس است که افاضه بفرمایند.
مهندس بازرگان: ابتدا راجع به آن جمله معروف دکارت مطلبی را عرض کنم. او در این جمله توجهی به «من» ندارد، منتها در فرانسه و انگلیسی و زبانهای خارجی در صیغه اول شخص همیشه «من» تکرار میشود. ما میگوییم: گفتم، میفهمم، میشنوم، ولی آنها یک «من» هم جلویش میآورند: من گفتم. ما اگر بخواهیم خیلی تأکید کنیم مثلا میگوییم: من این دستور را دادم. آقای مطهری هم در ترجمه آن- که شاید از عربی نقل شده- این طور فرمودند که: «من میاندیشم پس من هستم». وقتی که تأکید روی «من» میکنند مثل این است که دکارت خواسته است راجع به منیت و شخصیت صحبت کند، در صورتی که این طور نیست. او در این جمله معروفش اصلا کاری به وجود شخصیت و من و منیت ندارد؛ میگوید:
«فکر میکنم، پس هستم». در مقابلِ آنهایی که اصلا منکر وجودند میخواهد بگوید اگر من منکر خدا باشم، منکر حقیقت باشم، منکر عالَم باشم، منکر علم باشم، منکر همه چیز باشم ولی منکر خودم نمیتوانم باشم؛ چون فکر میکنم پس هستم، پس یک هستیای وجود دارد.
استاد: دکارت از همین جا- نه به دلیل دیگری- وجود روح را اثبات میکند و بعد میرود سراغ جسم. اگر صرف وجود «من» (اعم از اینکه این «من» همان «من» منشأ اندیشه باشد یا خود اندیشه) مورد توجه او نبود، دیگر نمیتوانست بگوید «بنابراین مسأله نفس و روح ثابت شد» و بعد