مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٩٩ - زید بن علی و مسأله امامت
وجود داشته باشد. مُؤَیدینَ مِنْ عِنْدِ الْحَکیمِ الْعَلیمِ بِالْحِکمَةِ و مؤید از ناحیه او باشند. ثُمَّ ثَبَتَ ذلِک فی کلِّ دَهْرٍ وَ زَمانٍ در تمام ازمنه چنین وسائطی لازم است لِکیلا تَخْلُو الْارْضُ مِنْ حُجَّةٍ یکونُ مَعَهُ عَلَمٌ یدُلُّ عَلی صِدْقِ مَقالَتِهِ وَ جَوازِ عَدالَتِهِ [١].
زید بن علی و مسأله امامت
زید بن علی بن الحسین برادر امام باقر مرد صالح و بزرگواری است. ائمه ما او و قیامش را تقدیس کردهاند. در این جهت اختلاف است که آیا زید خودش واقعاً مدعی خلافت برای خودش بود یا اینکه امر به معروف و نهی از منکر میکرد و خودش مدعی خلافت نبود بلکه خلافت را برای امام باقر میخواست. قدر مسلّم این است که ائمه ما او را تقدیس کرده و شهید خواندهاند. در همین کافی هست که: مَضی وَ اللَّهِ شَهیداً او شهید از دنیا رفت. منتها صحبت این است که آیا خودش مشتبه بود یا نه؟ روایتی که اکنون میخوانیم دلالت میکند بر اینکه خود او مشتبه بود. حالا چطور میشود که چنین آدمی مشتبه باشد، مطلب دیگری است.
مردی است از اصحاب امام باقر علیه السلام که به او ابوجعفر احْوَل میگویند. میگوید زید بن علی در وقتی که مخفی بود دنبال من فرستاد. به من گفت آیا اگر یکی از ما خروج و قیام کند تو حاضری همکاری کنی؟ گفتم اگر پدر و برادرت قبول کنند بله، در غیر این صورت نه. گفت من خودم قصد دارم، به برادرم کاری ندارم، آیا حاضری از من حمایت کنی یا نه؟ گفتم نه. گفت چطور؟ آیا تو مضایقه از جانت داری درباره من؟ گفتم: «انَّما هِی نَفْسٌ واحِدَةٌ فَانْ کانَ لِلَّهِ فِی الْارْضِ حُجَّةٌ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْک ناجٍ وَ الْخارِجُ مَعَک هالِک وَ انْ لاتَکنْ لِلَّهِ حُجّةٌ فِی الْارْضِ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْک وَ الْخارِجُ مَعَک سَواءٌ» من یک جان بیشتر ندارم. تو هم که مدعی نیستی که حجت خدا باشی. اگر حجت خدا غیر از تو باشد، کسی که با تو خارج بشود خودش را هدر داده بلکه هلاک شده است و اگر حجتی در روی زمین نباشد، من چه با تو قیام کنم و چه قیام نکنم هر دو علیالسویه است.
او میدانست که منظور زید چیست. مطابق این حدیث میخواهد بگوید امروز در روی زمین حجتی هست و آن حجت برادر توست و تو نیستی. خلاصه سخن زید این است که چطور تو این مطلب را فهمیدی و من که پسر پدرم هستم نفهمیدم و پدرم به من نگفت؟ آیا پدرم مرا دوست نداشت؟ واللَّه پدرم اینقدر مرا دوست داشت که من را در کودکی کنار خودش بر سر سفره مینشاند و اگر لقمهای داغ بود برای اینکه دهانم نسوزد آن را سرد میکرد و بعد به دهان من میگذاشت.
[١]. کافی، ج ١/ ص ٢٣٦ و ٢٣٧ (کتاب الحجّة).