مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٢ - نظریه سوم
این زندگی در این دنیا آن طور که بعضی شواهد نشان میدهد و بعضیها هم معتقدند این است که انسان هم با گذشتن از یک مرحلهای از عمر و یا از تاریخ، هر دو- هم عمر یک فرد و هم عمر تاریخ- به یک مرحله عالیتری برسد و عدهای از اینها برای زندگی بعدی که ما «معاد» مینامیم برگزیده بشوند، آنهایی که شاید نوع جدیدی باشند، حتی نوع برتری از انسان فعلی که ما الآن میشناسیم. برای این کار لازم بوده که از تجربیات و آزمایشات زیادی بیرون بیایند و انسان به نیروها، به ضعف و قدرتهایی هم مجهز است و ما به آن جنبه صد در صد طبیعی میدهیم، منتها نه با نفی خدا؛ یعنی خداوند خواسته یک چنین سیر تکاملی طی بشود و عدهای را برگزیده که در جهان بعدی هم باشند، منتها اگر از نوع انسان غریزه را به آن قدرتش گرفته به جایش عقلی داده که تشخیص بدهد. پس آنهایی که بتوانند عقل را بهتر به کار بیندازند مسلّم زندگی خود را تکامل میدهند و یک زندگی عالیتری انتخاب میکنند، خواه ناخواه جزو برگزیدهها خواهند شد، جزو کسانی که زندگی بعدی را هم میتوانند داشته باشند، و آنهایی که عقل را به کار نیندازند جزو برگزیدهها نمیشوند و یا در نوع فعلی که به نسبت نوع بعدی پستتر خواهد بود میمانند.
مسأله تکامل را قبول کنیم. آن انواع پستتر در زندگی معمولیشان ماندهاند، یک عده خاصی بودهاند که توانستهاند به نوع عالیتری برسند به علت استعدادهای خاصی که داشتهاند. اگر با این دید نگاه کنیم، انسان هم [به جای غریزه به شکلی که در حیوانات است] عقل به او داده شده و باید به حال خود رها باشد. اینجا دیگر قاعدتا نباید احتیاج به یک نیروی اضافی باشد (همه بر فرض است)، چون همه دارای عقل هستند باید رها بشوند؛ آن که واقعا این عقل را به کار انداخته است، استعدادش را رشد داده، میتواند درک حقایق بکند و راهش را تشخیص بدهد. همان طور که آن موجودات پستتر فقط به کمک غریزه بهترین نوع زندگی را از لحاظ شرایط خودشان میکنند، انسان هم به کمک عقل بتواند بهترین نوع زندگی خود را داشته باشد، به مرحله عالی برسد، منتها آنهایی که استعداد بیشتری دارند به مرحله عالی میرسند و جزو کسانی میشوند که میتوانند بعدا به یک نوع عالیتری تبدیل بشوند، آنهایی که ندارند یا به کار نمیاندازند خواه ناخواه باید بمانند.
حالا اینجا چه لزومی داشته پیغمبری بیاید، ضمن اینکه انسان این عقل را دارد که راهش را تشخیص بدهد یعنی جبران کمبود غریزهاش شده، چرا باید پیغمبری بیاید که راه نشان بدهد؟
اینجا بالنتیجه یا باید بین کسانی که عقلشان را به کار میاندازند و کسانی که نمیاندازند اختلافی حاصل نشود یا این سیر تکاملی به شکل طبیعیاش طی نشود. چرا یک عامل اضافی مرتب بیاید بخواهد هشدار بدهد؟ ولی اگر قرار باشد این عامل اضافی بیاید مسأله