مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٢ - تجربه ای در دوره طلبگی
نسخه به من داد. بعد هم که حالم خوب شده بود تا مدتها من خیال میکردم دکتر مدرسی آمده. بعد از مدتها فهمیدم تمام اینها تجسماتی بوده که من با چشم خودم داشتم میدیدم و اصلا واقعیت نداشته؛ و من واقعا حیرت کردم. آخر انسان یک وقت چیزی را که نمیبیند تصورش را میکند، چون در حافظهاش است؛ استمداد از حافظه و تصور کردن. مثلا آقایی که الآن اینجا نیست، ما در ذهن خودمان یک تصور مبهمی از او میکنیم. اما هرگز ما قادر نیستیم در حال بیداری یکی از دوستانمان را که در این جلسه نیست الآن جلوی چشم خودمان ببینیم. هر کار بخواهیم بکنیم که او را جلو چشم خودمان مجسم کنیم، نمیتوانیم. ولی من در آن حال در جلوی چشم خودم مجسم میدیدم.
بعد این از جنبه روانی برای من مبدأ یک فکر شد که همین حرفی که فیلسوفها میگویند درست است: برای دیدن- یعنی آن حالت روانی دیدن نه حالت فیزیکی دیدن، همان حالتی که انسان واقعا شیئی را با قوه باصره خودش در جلوی چشم خودش مجسم ببیند- هیچ لزومی ندارد که این شرایط طبیعی همیشه باشد، بلکه در بعضی حالات لازم است. بعد هم من به همین دلیل قبول کردم که راست میگویند کسانی که میگویند در عالم خواب، دیدن، واقعا خود دیدن واقع میشود نه اینکه آدم نمیبیند و خیال میکند میبیند. در عالم رؤیا آدم خیال میکند که یک وجود مادی در جلویش هست، این را اشتباه میکند اما در اینکه میبیند یعنی آن حالت ابصار برایش رخ میدهد هیچ اشتباه نمیکند، واقعا حالت ابصار رخ میدهد؛ و اصلا دیدن در حال عادی شرایطش آن است، در غیر حالت عادی شرایطش این است.
[حکما] میگویند بنابراین [دیدن] از راههای مختلف [صورت میگیرد.] حتی مرض و بیماری هم ممکن است سبب شود، منتها یک آدم بیمار و مریض چه چیز را میتواند جلوی خودش تجسم دهد؟ همان سوابق ذهنی خودش را. آنجا که دیگر روح من جز با همان ذخیرههای موجود خودش (دکتر مدرسی و نسخه دکتر مدرسی و صدای پای دکتر مدرسی) با چیز دیگری تماس نداشت، همان خیالات یعنی آنچه در حافظه من بود به صورت یک امر مبصَر در مقابل چشم من مجسم میشد.
پس اصل مطلب چیزی نیست که قابل انکار باشد. پس چه مانعی دارد که پیامبر واقعیت حقیقتی را در جهان دیگر ببیند (ببیند یعنی تماس بگیرد، تعبیر دیگر نداریم) و آنچه که در آنجا دیده است در چشمش واقعا مجسم شود. نگویید پس معلوم میشود جبرئیل یک امر خیالی است؛ خیال آن وقت است که انسان یک چیزی را ببیند و هیچ واقعیت نداشته باشد. بحث این است که آنچه شما میبینید یک وقت واقعیتش در ماده و طبیعت موجود است و یک وقت در ماوراء طبیعت. یک وقت در طبیعت وجود دارد، بعد او سبب میشود که در ابصار شما رؤیت پیدا شود، و