مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٤ - چرا فرضیه تبدل انواع را ناسازگار با توحید دانسته اند؟
چه چیزی در این نظریات وجود دارد که میتوان فرض کرد که این مسائل با خداشناسی ناسازگار است؟ چرا در دنیای اروپا موجی به وجود آمد و این نظریه را یک نظریه الحادی و کفرآمیز تلقی کردند؟ در این نظریه خصوصیاتی وجود دارد و ما باید ببینیم کدام یک از اینهاست که [از نظر آنها با خداشناسی] منافات دارد.
پایه اول که اساس این نظریه است اعتقاد به قابلیت تغییر انواع جاندارهاست. آیا رابطهای هست میان مسأله قابلیت و عدم قابلیت تغییرْ از یک طرف و مسأله اعتقاد به وجود خدا از طرف دیگر؟ یعنی آیا ملازمهای هست بین اعتقاد به وجود خدا و عدم قابلیت تغییر جاندارها؟ نه، اصلا هیچ رابطهای وجود ندارد بین این که کسی به وجود خدا معتقد باشد و این که قائل باشد که انواعْ قابلیت تغییر ندارند.
از اینکه بگذریم باید عوامل تغییر را بررسی کنیم. ممکن است کسی این طور فکر کند- البته فکر عوامانهای است و علمی نیست- که لازمه اعتقاد به وجود خدا این است که انسان خدا را مؤثر مطلق بشناسد، نه به این معنا که او را مسبّب و بهجریان اندازنده همه اسباب بداند بلکه به این معنا که هیچ علتی را مؤثر در عالم نشناسد؛ اگر میگویند فلان بیماری شخصی را علیل کرد، بگوید نه، بیماری یا میکروب نمیتواند اثر داشته باشد، اگر میگویند فلان دارو در بهبود بیمار اثر بخشید، بگوید نه، نباید چنین حرفی زد و اصلا چیزی در دنیا مؤثر نیست؛ و چون در این نظریه (تبدل انواع) یک سلسله عوامل برای تغییر موجودات معرفی شده است پس این نظریه در نزد چنین شخصی یک نظریه الحادی است. معلوم است که این حرف، حرف خیلی مهملی است و اصلا قابل بحث و طرح نیست.
یا مثلا کسی معتقد باشد که اساسا برای خلقت نباید نظامی قائل شد و لازمه اینکه اشیاء مخلوق باشند این است که دفعتاً آفریده شده باشند و اگر اشیاء دفعتاً و آناً آفریده شده باشند مخلوق هستند، اما اگر تدریجا به وجود بیایند معلوم میشود مخلوق نیستند. این هم به نظر میرسد که نظریه بسیار مضحکی است. بنا بر این نظریه همه خداشناسهای دنیا، انسانها و حیوانها و گیاهها را مخلوق خدا نمیدانستهاند از باب اینکه میدیدند اینها با یک نظام معین به وجود میآیند؛ مثلا در انسان تا نر و مادهای آمیزش نکنند بچهای متولد نمیشود؛ این بچه هم ابتدا حالت نطفهای دارد و بعد تدریجا در رحم رشد کرده و بزرگ شده تا به دنیا آمده است. بنا بر این نظریه اینها دیگر مخلوق خدا نیستند، برای اینکه روی حساب به وجود آمدهاند! پس چه کسی مخلوق خداست؟
فقط آدمِ اول که او را خدا ابتدا به ساکن و بدون مقدمه آفرید، اما آدمهای بعدی را دیگر خدا نمیآفریند چون تدریجا به وجود میآیند!
این اصلا برخلاف اصول خداشناسی است و ما میبینیم قرآن کریم در سوره مؤمنون و سوره