مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٣ - مصائب، عامل تکاملند
- در آن قسمت از شرور که با فنا تطبیق شد، شما اشارهای فرمودید که به نظر من خیلی مهم است ولی دربارهاش توضیح داده نشد. اگر آن فناها نبود و انسان و موجوداتی به صورت لایتغیر برای همیشه بودند، خودش سکون بود و سکون هم فنا بود. اصلا این تغییرات همان حرکت است، جهان هستی هم معلول حرکت است.
استاد: مطلبی که شما میفرمایید، سخن ما را تأیید میکند. میگویند در عالمْ سکون نیست، ولی ثبات هست. مقصود این است که طبیعت در مرحله طبیعت همیشه متحول است، ولی حرکت طبیعت منتهی میشود به موجوداتی که نشئه آنها با این نشئه فرق میکند؛ آنها ساکن نیستند ولی ثابتند. «ساکن» در جایی گفته میشود که در شیء استعداد و امکان حرکت باشد ولی حرکت نکند، اما «ثابت» اصلا وجودش یک وجود جمعی- نه تدریجی- میشود که در آن دیگر حرکت امکان ندارد.
- فرمودید در آن عالم طبق آیه قرآن: لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلًا، اشخاص طالب تحول نیستند. این نوع پاسخ، این ایراد را به وجود میآورد که پس چرا زندگی دنیا به آن صورت ساخته نشده است؟ اگر آن وضع تعادل مطلوب است، چرا دنیا به آن صورت ساخته نشد؟
استاد: راز مطلب را برایتان عرض میکنم. ما الآن در ضمن عرایضمان گفتیم که انسان طالب چیزی است که ندارد و از هر چیزی که دارد پس از مدتی سیر میشود. برخی روی همین حساب به قیامت ایراد میگیرند و میگویند بنابراین بهشت جای خسته کنندهای است، برای اینکه انسان آنجا همه چیز را دارد و وقتی که همه چیز را دارد انگار هیچ چیز ندارد.
این مطلب رازی دارد. چرا انسان یک چیزی را تا ندارد میخواهد، و وقتی هم که دارد تا مدتی که هنوز در همان حالتِ فکرِ نداشتن آن است و روزهای نداشتنش را به یاد میآورد، آن را دوست دارد، ولی همین که به آن خو گرفت و آن وضع روحی نداری او تبدیل شد به وضع جدیدی، اولِ سردی اوست؟ آیا واقعا انسان طالب نیستی است؟ قطعا طالب نیستی نیست و نمیشود بگوییم انسان دنبال نیستی میرود؛ انسان دنبال هستی است. پس چرا وقتی که آن را پیدا میکند آن را نمیخواهد؟
اینجا از قدیم عرفای ما حرف بسیار بزرگی گفتهاند که بسیار هم محکم است و آن این است که آن چیزی که انسان در این دنیا دنبالش میرود، سرّ اینکه [پس از رسیدن] از آن سیر میشود این است که مطلوب واقعیاش نیست، نتوانسته سیرابش کند و نتوانسته آن غریزهای را که طالب