مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٩ - داستان حاج شیخ حسن علی اصفهانی
ایشان بود. سالها رفت هندوستان. او چیزهای خارقالعادهای از جوکیها نقل میکرد. آقای طباطبائی قصهای از او نقل میکردند که خودش گفته بود ما شاهد بودیم؛ فرنگیها آمده بودند برای امتحان و آزمایش؛ شخص جوکی را میخواباندند روی تختهای که پر از میخ بود و میخها مثل سوزن بیرون آمده بود، بعد روی سینه او یک تخته دیگر میگذاشتند و بعد با پتکهای بزرگ میکوبیدند روی آن و میخها یک ذرّه و یک سر سوزن به بدن او فرو نمیرفت.
غرضم این جهت است که چنین قوههای روحی در وجود بشر هست. چنین نیست که این قوه روحی فقط در همین آدم باشد.
نمونه دیگر
داستانی را آقای محققی خودمان که فوت کرد و در آلمان بود نقل میکرد و من در جلسه بزرگی که درس میداد شنیدم. سالهای اوّلی که در قم بود مدت موقتی آقای بروجردی ماهانهای به او میدادند که بیاید به طلبهها حساب و هندسه و جغرافی و فیزیک درس بدهد ولی دوام پیدا نکرد.
یک روز در آن جلسه عمومی گفت و بعد هم من شاید مکرر از او قصههای عجیبی درباره برادر خودش شنیدم. میگفت که او اسمش سیاح بود و کشورهای اروپایی را خیلی گشته بود. در آخرین بار رفت هندوستان و هندوستان برای او از همه جای دنیا عجیبتر بود و از جمله این قضیه را نقل میکرد که روزی من رفتم پیش یکی از جوکیها، او شروع کرد به زبان فارسی با من صحبت کردن و من تعجب کردم. به من گفت «برادرت محمد (آن وقت من در لاهیجان بودم) رفته مشهد آخوند شده» (آقای محققی میگفت این برای برادر من و برای خود من بسیار عجیب بود. خودش میگفت تا وقتی که دیپلمم را گرفتم اصلا لامذهب بودم. بعد هم رفته بود مشهد و به چنگ مردی به نام «گلکار» افتاده بود. گلکار هم کارهایی نظیر هیپنوتیزم داشته و بیدینترش کرده بود. بعد خود گلکار برگشته بود دیندار شده بود، محققی هم به تبع او دیندار شده بود و بعد آمده بود معمم هم شده بود که میگفت این برای برادر من فوق العاده عجیب بود که آخر من کجا و آخوند شدن کجا!). بعد، از سرگذشتهای گذشتهاش به او گفته بود و راجع به آیندهاش هم چیزهای فوقالعاده عجیب گفته بود. به قدری به حرفهای او ایمان داشت که حد نداشت و فقط یک قضیه دروغ از آب درآمد و آن قضیه عمرش بود. به برادرم گفته بود تو- مثلا- شصت و هفت سال عمر خواهی کرد.
از بس به سایر حرفهایی که او گفته بود یقین پیدا کرده بود به این قضیه هم یقین داشت؛ میگفت من اگر سرم را زیر سنگ بکنند نمیمیرم، بعد از شصت و هفت سال هم هیچ قوهای نمیتواند مرا نگه دارد، قطعا میمیرم. همین سبب شد که او مریض میشد معالجه نمیکرد و به آن سن هم نرسید و مرد؛ این یکی خلاف در آمد.