مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٨ - نظریه سوم
برق خیلی کوچکی است. ٧٠ همیشه عددی است که برای کثرت آورده میشود. مقصود این است که آن خیلی شدید است و این خیلی ضعیف، مثل این که نور خیلی ضعیفی را بگویید که این هم از نوع خورشید است. مقصود این است که آن قوی است و این ضعیف. بالأخره نور نور است ولی آن قوی آن است این ضعیفش. میگویند این حس در همه افراد کم و بیش وجود دارد و قویترش آن چیزی است که در پیغمبران وجود دارد.
این نظریه در قدیم بوده است یعنی فلاسفه قدیم که در باب «نفس» صحبت میکردند این استعداد را پذیرفتهاند. امروز هم این قدر من میتوانم عرض بکنم که عدهای از اکابر روانشناسهای امروز این را پذیرفتهاند، از جمله ویلیام جیمز است که مرحوم فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا (جلد سوم) این مطلب را از او نقل کرده است. او روانشناسی را بر پایه آزمایش گذاشته، روانشناسیاش روانشناسی آزمایشی است و معتقد است که من در آزمایشهای خودم به این مطلب رسیدهام که بعضی از افراد بشر این حس در آنها وجود دارد که گاهی از باطن، یک راهی به جای دیگر پیدا میکنند و به قول خود او این منها (منِ من و من شما و من ایشان) مثل چاههایی است که در زمین کنده باشند، آبهایی که از زیر زمین میآید به روی زمین، این یک چشمه است آن یک چشمه و آن یک چشمه، اینها از همدیگر جدا هستند ولی در آن زیر زمین، در آن اعماق میتوانند به همدیگر متصل بشوند با اینکه از رو از هم جدا هستند. منها ممکن است از آن زیر یک پیوستگی و ارتباطی داشته باشند که به همدیگر متصل میشوند و از آن راه است که ممکن است من از ضمیر شما آگاه شوم، شما از ضمیر من آگاه شوید و یا آگاهی به قدری کامل باشد که یک نفر از ضمیر همه آگاه بشود.
به هر حال، این نظریه که وحی را یک حس مخصوص و یک شعور مخصوص و یک استعداد مخصوص تشخیص میدهد، میگوید دری از جهان دیگر- که به جهان دیگر هم معتقد است- به روی شخص باز میشود. اگر بگوییم مسأله فرشته چه میشود؟ فرشته نازل میشود یعنی چه؟
میگویند فرشته همانی است که این به او اتصال پیدا میکند، این همان حقیقتی است که این او را در باطن مییابد ولی روح انسان این خاصیت را دارد که به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است، هر چیزی را در هر درجهای به نوع خاصی ادراک میکند. مثلا میگویند امر عادی که در طبیعت وجود دارد یک وجود است؛ به حس انسان که میآید و آن را ادراک میکند یک مرتبه خاص دیگری از وجود است؛ بعد میرود در عالم خیال، آنجا شکل دیگری پیدا میکند؛ بعد میرود در عالم عقل، شکل دیگری پیدا میکند؛ و بعد ممکن است در ماوراء عقل شکل دیگری داشته باشد. اشیائی را که انسان ادراک میکند، از طبیعت میآید به حس، از حس میرود به خیال، از خیال میرود به عقل، از عقل میرود به ماوراء عقل. یک وقت هست که از آن طرف میآید