مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٨ - کتابسوزی ایران و مصر
زنده بود تا آنکه عمرو بن عاص (فرمانده مسلمین در فتح مصر) وارد مصر گردید.
روزی یحیی نزد وی حاضر شد. عمرو از مقام علم و فضل او واقف گردیده و خیلی از او احترام نمود. فاضل مشارٌالیه شروع به یک رشته سخنان حکیمانهای نمود که اعراب ابداً با آن آشنا نبودند. سخنان مزبور در دماغ عمرو فوق العاده مؤثر واقع گردیده فریفته وی شد. نظر به اینکه عمرو از اشخاص باهوش و عاقل و فکور بود مصاحبت وی را اختیار نمود و هیچ وقت او را از خودش جدا نمیساخت.
یک روز یحیی به عمرو اظهار داشت که هرچه در اسکندریه هست در تصرف شما میباشد؛ البته آنچه برای شما مفید میباشد ما را به آن کاری نیست ولی چیزهایی که چندان محل حاجت شما نیست خواهش میکنم که آنها را به خود ما واگذار کنید که استحقاق ما به آنها بیشتر میباشد.
عمرو پرسید که آنها چیستند؟ در جواب گفت: کتب حکمت و فلسفه میباشند که در کتابخانه دولتی ذخیره شدهاند.
عمرو اظهار داشت که من در این باب باید از خلیفه (عمر) دستور بخواهم والّا از خودم نمیتوانم قبلًا اقدامی کنم. چنانکه عین واقعه را به خلیفه اطلاع داده و کسب تکلیف نمود، در جواب نوشت: اگر این کتابها موافق با قرآن میباشند هیچ ضرورتی به آنها نیست و اگر مخالف با قرآناند تمام آنها را بر باد ده.
بعد از وصول این جواب، عمرو شروع به انهدام کتابخانه نموده مقرر داشت که بین حمامیهای اسکندریه کتابها را تقسیم کردند و از این رو در مدت شش ماه تمام کتب را سوزانیده بر باد داد. و آنچه واقع شده بدون استعجاب قبول نما.» [١]
متأسفانه با این توصیه و خواهش جناب ابوالفرج (اگر واقعاً این قضیه را او خود آورده باشد) و یا استدعای جناب پروفسور پوکوک، این افسانه نه با استعجاب و نه بدون استعجاب قابل قبول نیست. گذشته از آنچه در نقد سخن عبد اللطیف گفتیم-
[١]. شبلی نعمان، رساله «کتابخانه اسکندریه»، صفحات ١٦- ١٨.