فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧ - جامعه انسانی در مجموع متکامل است
میگویید اما اگر این را بشکافید بگویید من هستم که این ضبط صوت را برداشتم یا دست من برداشت؟ هردو درست است: دست برداشت، من برداشتم. ولی دست به فرمان من برداشت. بلکه مثال روشنتر میتوانیم ذکر کنیم: ما اگر در بدن خودمان مطالعه کنیم [درمییابیم که] در مجموع بدن ما میلیاردها سلول وجود دارد، سلولهای مختلف. سلولهایی عضلات ما را ساختهاند، سلولهایی اعصاب ما را ساختهاند، سلولهایی استخوان ما را ساختهاند، سلولهایی قلب ما را و سلولهایی در خون ما هست.
هر دسته از این سلولها وظیفهای را انجام میدهند. هرکدام اینها هم حیات دارند و یک موجود زندهاند. آن گلبولهای سفیدی که در خون وجود دارد که تا یک میکروب مضر وارد خون میشود بهطور دسته جمعی حمله میکنند و آن میکروب را میکشند و از بین میبرند، اگر ما برویم در عالم زندگی آنها، آیا آنها میدانند که جزو یک پیکری هستند، در یک مادهای به نام خون شناوری میکنند و این خون یک جزء از یک بدن است و اینها دارند خدمت به یک کل میکنند؟ نه. انسان یک روح دارد، یک حیات قاهر بر همه اینها دارد و آن حیات انسانی انسان است. آن حیات قاهر است که این گلبولهای سفید را در واقع فرمان میدهد. اینها مسخّر آن حیات هستند بدون اینکه خودشان بدانند. اگر عدد گلبولها کم شد میبینید فوراً بدن بهطور خودکار شروع میکند به خون ساختن و گلبول سفید ساختن. آن حیات قاهرِ بر این کل است که اینها را میسازد، وقتی که کسری پیدا شد از نو اینها را میسازد. بنابراین آنها حیات و زندگی دارند و یک نوع استقلالی هم دارند.
آنها در عالم خودشان احساس نمیکنند که مسخّر یک حیات بزرگتر هستند، از نظر خودشان مستقلند، اما از نظر کسی که اندام را مطالعه میکند آنها استقلال ندارند و مسخّر یک حیات کلی تری هستند که بر آنها قاهر است.
او (دورکهیم) میگوید بله افرادند که دارند کار میکنند؛ افراد وقتی تلاش میکنند اصلًا احساس نمیکنند که آن روح کلی جامعه اینها را مسخّر کرده. آنها خیال میکنند استقلال دارند. فرد میگوید من میروم پول درمیآورم چون فردا میخواهم متأهل بشوم، خانه میخواهم زندگی میخواهم.
بعد هم میگوید من در کارها فلان کار را دوست دارم، اصلًا به ذوق من مثلًا کارهای فنی بهتر میچسبد. دیگری میگوید به ذوق من طبابت بهتر میچسبد. او میگوید این روح جمعی است که اینها را وادار کرده که شغلهای مختلف را انتخاب کنند. حتی میگوید اخلاق را چون جامعه به اخلاق نیازمند است [جامعه به انسان میدهد.] این فکرهای فضیلت اخلاقی و از این قبیل را، اینکه مثلًا راستی خوب