فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٥ - داستان عالِم و صدر اعظم
حدِ معتدل باشد یک جامعه مترقّی است. ولی ممکن است که در مرز از هم گسیختگی باشد از این طرف، یا در مرز از هم گسیختگی باشد از آن طرف.
جامعههایی که قرآن میگوید اینها هلاک شدند کدام جامعههاست؟ جامعههایی که باطل بر آن غلبه کرده است. این همه جوشی که قرآن میزند برای چیست؟ برای این است که جامعه در حال تعادل واقعی باشد. در مورد سلامت، ممکن است کسی که فشار خونش ٧ است بگوید من که نمردهام، یا دیگری بگوید فشار خونم ٢٠ است، آدم نمیمیرد. به او میگویند مگر انسان باید به مرز مردن که رسید برود خودش را معالجه کند، باید بروی خودت را معالجه کنی. پس جامعه مریض- که با مرض جامعه باید مبارزه کرد- غیر از این است که بر جامعه باطل غلبه دارد. ایندو نباید با یکدیگر اشتباه شود. [اگر به ندرت بگوییم] بر اصل جامعه باطل غلبه دارد و حق مغلوب است، آن حقی که ما میگوییم مغلوب است و نیست حد اعلای حق است. بعلاوه چنین نیست که حق مغلوب است. همیشه در جنگهای حق و باطل، انسان میبیند که باطل بهطور موقّت میآید روی حق را میپوشاند ولی بعد آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند.
داستان عالِم و صدر اعظم
قصهای را شنیدهام که خیلی وقتها پیش اتفاق افتاده. یکی از علمای یکی از شهرستانهای فارس- که در قدیم خطاط زیاد داشته- به تهران آمده و در یکی از مسافرخانههای تهران ساکن شده بود.
در اینجا پولش را دزد میزند. مرد محترمی بوده. هیچ کس را هم نمیشناخته که از او کمک بگیرد.
بعد طرحی به فکرش میرسد برای اینکه تحصیل پولی کند. میآید فرمان امیرالمؤمنین به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خط بسیار عالی مینویسد که آن را به صدر اعظم وقت اهدا کند. (طبق معمول، اینها هم پولی میدادند.) خیلی روی آن زحمت میکشد. بعد وقت میگیرد و نزد آن آقای صدراعظم میرود. او نگاه میکند و میپرسد چیست؟ میگوید فرمان امیرالمؤمنین به مالک اشتر است. میفهمد که این برای دریافت کمک آمده. آن آقا کمی مینشیند. بعد میخواهد برود. میگوید نه، شما بفرمایید. باز مینشیند. مردم میآیند و میروند. آخر وقت میشود، میبیند خبری نشد. دوباره بلند میشود که برود. میگوید نه، شما بفرمایید. وقتی که همه غیر از نوکرها میروند، این عالم باز میخواهد برود. صدر اعظم میگوید نه، شما بفرمایید، من با شما کار دارم.
وقتی که همه مراجعه کنندگان رفتند، به فرّاش میگوید در را ببند، هیچ