فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢ - رسالت ادیان الهی
ندارد پس باید همه کارهایش این گونه باشد. اگر دین را قبول ندارد پس باید همه کارهایش آن گونه باشد. اینطور نیست. آدمی از نظر روانی اصلًا یک بیشه است، یک دنیاست و لهذا هرگوشهای از روان انسان یک جور حکم میکند. من آن- تقریباً- بالاترین فرد از نظر بیدینی را مثال میزنم. درباره هرکسی اگر تردید کنیم، درباره معاویه تردید نمیکنیم که یک آدم لامذهب به تمام معنا بوده، نه به خدا اعتقاد داشته نه به پیغمبر و نه به معاد، چون عملش این را نشان میدهد. ولی من شخصاً این اعتقاد را ندارم. من اعتقاد دارم که معاویه در عین اینکه این همه عملهای ضد [دین داشت،] در آن باطن باطنش نمیتوانست پیغمبر را العیاذ باللَّه کذّاب بداند.
- این همان حرفی است که قرآن میزند: وَ اسْتَیقَنَتْها ...
استاد: بسیار خوب، احسنت، قرآن همین را میگوید. او اساساً نمیتوانست [چنین اعتقادی داشته باشد.] یعنی معاویه همیشه خودش علیه خودش میجنگید. همیشه معاویه اجتماعی یعنی آن طاغوت اجتماعی علیه یک معاویه دیگری که در آن باطنش وجود داشت و نمیتوانست انکار کند [میجنگید.] مگر کسی که مخصوصاً دوره پیغمبر را درک کرده بود میتوانست که این پیغمبر را در انکار داشته باشد یعنی معتقد به- العیاذ باللَّه- کذّاب بودن پیغمبر باشد؟ و لهذا همه جنایتها را میکند اما این دو تار مویی را هم که از پیغمبر- در یک وقتی که سر پیغمبر را میتراشیدند آنجا حاضر بوده و جمع کرده- نگه داشته، وقتی میخواهد بمیرد میگوید این را لای کفنم بگذارید.
یا میگویند هارون الرشید، این مردکی که شب تا صبح داشت الدنگی میکرد، قهرمان هزار و یک شب، این همه شرابخواری، این همه فسق و فجور، این همه ظلم، موسی بن جعفر را به زندان انداخته و امام کشی کرده، در عین حال وقتی پیش فضیل بن عیاض میرفت و او وی را نصیحت و موعظه میکرد، هایهای گریه میکرد. مردم میگویند او حقه بازی میکرده. حقه بازی نبوده، نمیتوانسته حقه بازی کند. یعنی این هارون الرشید با همه آن جنایتکاریها، هیچ منافات ندارد که در یک جا هم که پیش بیاید آن طرف دیگر روحش ظهور میکند و آنجاست که اشکش هم جاری میشود.
اینها خیلی ساده و با یکسو نگری میآیند تاریخ را [تحلیل میکنند که] بنابراین هرکس که خلیفه شد دیگر نمیتواند در وجود او هیچ چیز دیگری وجود داشته باشد. هرکس که پادشاه شد پس تمام کارهایش باید حمل به فساد شود فقط به دلیل اینکه