فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١ - ٢ نظریه مارکسیسم
اینکه طبقه محکوم را در زیر فشار و سلطه اقتدار خودش قرار بدهد و نگذارد که اینها تخطی کنند. پس دولت خاستگاه مادی دارد ولی خاستگاه مادیاش تنها در طبقه حاکمه است، دیگر در طبقه محکوم خاستگاهی ندارد؛ همچنان که مذهب هم از نظر مارکسیسم همینطور است، علاوه بر اینکه مانند همه روبناهای دیگر خاستگاه مادی دارد، خاستگاه مادی آن منحصر است به طبقه حاکمه و مذهب همان کاری را انجام میدهد که دولت انجام میدهد، منتها دولت با تیغ ظاهری یعنی با شمشیر خودش بالا سر طبقه محکوم ایستاده است و میخواهد که جلو طغیان و عصیان آنها را بگیرد، اما مذهب به شکل دیگری و به صورت یک امر معنوی عمل میکند، به صورت یک تیغ پنهان و یک عامل تخدیر و تضعیف قوای طبقه محکوم ظهور میکند.
اینجاست که ایندو- یعنی دولت که مظهر زور جامعه است و مذهب که مظهر فریب جامعه است- قهراً همزادهای مالکیت و سرمایه داری و امتیازات طبقاتی هستند. یعنی آن حرفی که اینها در مورد فلسفه و اخلاق و ادبیات و مانند آن میزنند که آنها را به دو قسم تقسیم میکنند: اخلاق طبقه حاکم اخلاق طبقه محکوم، فلسفه طبقه حاکم فلسفه طبقه محکوم، آن فلسفه پیشرو است این فلسفه ارتجاعی، این حرف را در مورد مذهب نمیزنند.
البته این حرفها دلیلی ندارد. لابد اگر بخواهد دلیلی بگوید میگوید دلیلش عینیت تاریخ است:
وقتی ما به تاریخ مراجعه میکنیم میبینیم همیشه مذهب چنین نقشی را داشته و دولت چنین نقشی را داشته است. استدلال دیگری در اینجا نمیتواند بکند.
یا ممکن است بگوید (این حرف را میزنند) که ما وقتی که به مفاهیم مذهبی مراجعه میکنیم میبینیم همه این مفاهیم چنین خاصیتی را دارد. ارکان مذهب یکی این است که چون به خدا قائل است به قضا و قدر قائل است، چون به قضا و قدر قائل است به انسان میگوید تو نقشی نداری و هر سرنوشتی که داری این سرنوشت تو «رقم زده شده» است و آنچه که رقم زده شده قابل تغییر نیست. این به نفع کیست؟ به نفع آن کسی است که از وضع موجود بهره میبرد. به ضرر کیست؟ به ضرر آن کسی که از وضع موجود زیان میبیند.
یا ممکن است بگوید (این حرف را نیز میگویند) مذهب به مسئله معاد تکیه میکند یعنی حواله به نسیه میدهد. این به نفع کیست؟ باز به نفع آن کسی که از نقد بهره میبرد، و به زیان کسی است که نقداً ضرر میبیند.