فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٠ - ٢ نظریه مارکسیسم
جمعی جامعه است. نظر به اینکه روح جمعی احتیاج به یک نوع تقدیس دارد و این امر را ضرور میبیند، مذهب را بر وجدان افراد تحمیل میکند (نظریه معروف دورکهیم). روی این نظریه، مذهب ریشه الهی و ماورای خود مذهب ندارد، همچنان که گرایشهای مذهبی ریشه فطری ندارد که در فطرت و نهاد افراد سرشته شده باشد، ولی در عین حال مذهب معلول یک عامل اساسی اجتماعی است که لازمه اجتماع بشری این است که مذهب هم باید باشد و لهذا مذهب به هیچ شکل منسوخ شدنی نیست. در اینجا هیچ عامل خاص مادی و غیرمادی در قضیه دخالت ندارد؛ این یک ضرورت و جبر اجتماع است. همچنان که وضع قوانین اخلاقی یک ضرورت اجتماع است و لازمه وجود اجتماعی انسان این است که باید قوانین اخلاقی وجود داشته باشد، لازمه وجود اجتماعی انسان این است که مذهب باید وجود داشته باشد.
٢. نظریه مارکسیسم
نظریه دیگر همین نظریه معروف مارکسیسم است که میآید جامعه را به زیربنا و روبنا تقسیم میکند و همه معنویات جامعه را مولود و زاده زیربنای جامعه که وضع اقتصادی است میداند و میگوید با تغییر آن زیربنا اینها همه تغییر میکند و آنوقت که جامعه از نظر زیربنای اقتصادی یعنی روابط تولیدی به دو گروه تقسیم میشود، قهراً وضع روبناها هم فرق میکند، که فرقش را عرض خواهیم کرد. به هرحال خاستگاه مذهب مانند خاستگاه همه معنویات دیگر بنیاد مادی جامعه است و نه چیز دیگر. ولی در روبناها یک تفاوت میان مذهب و دولت از یک طرف با سایر روبناها از قبیل اخلاق، هنر، تفکر فلسفی، ایدئولوژی و امثال اینها از طرف دیگر هست و آن اینکه سایر روبناها دوگونه میتوانند باشند؛ مثلًا فلسفه طبقه محکوم و فلسفه طبقه حاکم، هنر طبقه محکوم و هنر طبقه حاکم، اخلاق طبقه محکوم و اخلاق طبقه حاکم دوگونه خواهد بود و دو شکل و دو رنگ دارد و قهراً فلسفه، اخلاق، هنر، ادبیات و ایدئولوژی طبقه محکوم پیشرو و مترقی است و برعکس، فلسفه و ایدئولوژی و اخلاق و هنر و ادبیات طبقه حاکم ارتجاعی است و همیشه درطول تاریخ این دو روبنا با یکدیگر در حال جنگ و مبارزه هستند. ولی مذهب و دولت در میان این روبناها یک جنبه اختصاصی دارند و آن اینکه به طبقه حاکم اختصاص دارند، اختراع طبقه حاکماند، یعنی دیگر ما دو دولت نداریم، دولت طبقه حاکم و دولت طبقه محکوم و این دو دولت با یکدیگر میجنگند، بلکه دولت اختراع طبقه حاکم است برای