روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢١٦ - ترجمه
چگونه توان كشتن؟گفت:بلى.گفت:يك روز موعدى كن و جمله مردم را به صحرا حاضر كن،و درختى بلند بزن و مرا برآن درخت كن،و تيرى در كمان نه و بگو:
بسم اللّه ربّ الغلام ،كه من جز[٩٦-ر]به نام خداى من چيزى بر من كار نكند.
پادشاه همچنان كرد،چون تير بينداخت و گفت: بسم اللّه ربّ الغلام ،تير بر روى غلام آمد و غلام دست بر روى نهاد و جان بداد.مردم كه آن بديدند،همه از دين پادشاه برگشتند و گفتند:آمنّا بربّ الغلام و ردنا بدينه.پادشاه گفت:آه،كه در افتادم بدانچه از آن مىترسيدم!مردم بهيكبار از او برگشتند و دين غلام گرفتند.
پادشاه تهديد كرد و وعيد كرد ايشان را،برنگشتند.بفرمود تا بر سر هر راهى خندقى بكندند و آتش در او برافروختند و مردم را به آن آتش تهديد كردند.كس برنگشت.همه را در آن آتش مىفگندند تا آخر قوم زنى را بياوردند با كودكى طفل.
زن بازپس مىگريخت،كودك [١]آواز داد و گفت:يا اماه اصبري فإنك على الحقّ، صبر كن كه تو بر حقّى.زن بجست و خويشتن را در آتش افگند.
ضحّاك گفت:شش كس پيش از وقت سخن گفتند:گواه يوسف و پسر مشّاطۀ [٢]دختر فرعون،و عيسى-عليه السلام-و يحيى و صاحب جريح [٣]و صاحب الاخدود-و قصّۀ اينان رفته است.
سعيد بن المسيّب گفت:به نزديك عمر خطّاب بودم كه اين حديث مىرفت آنجا،يكى از جمله حاضران گفت:من ديدم اين غلام را دست برآن جراحت نهاده،هرگه كه دست او ازآنجا برگرفتندى،دست او با آنجا رفتى.
ابن ابي بزى [٤]روايت كرد كه:چون مسلمانان اهل اسفندهان را به هزيمت بكردند و بياوردند،عمر را گفتند:بگو تا اين گبركان [٥]را چه كنيم كه اهل كتاب
[١] .آج:غلام،كا،آد،گا:طفل.
[٢] .آج،كا:پسر ماشطه.
[٣] .كا،آد،گا:جرع.
[٤] .آج:ابن ابى ليلى،كا،گا،آد:ابن ابى.
[٥] .كا:كنيزكان.