انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٢ - سبب زوال دولت برامكه
جعفر به سوى خانه خود روانه شد و هارون او را مشايعت كرد. هارونالرشيد مسرور را خواست و گفت: تو را سراغ كارى مىفرستم كه محمّد و قاسم و فرزندانم اهل آن نيستند ولى تو را اهل آن مىدانم و نبايد مخالفت كنى. مسرور گفت: من چنان مطيع شما هستم كه اگر بگويى بر شكم خود شمشير زنم، اطاعت مىكنم.
هارون الرشيد گفت: جعفر را مىشناسى؟ مسرور جواب داد كسى نيست كه او را نشناسد. گفت مىروى در هر كجا كه باشد سر او را مىآورى. مسرور بر خود لرزيد و ساكت ماند و بعد از رد و بدل شدن سخنانى بين آن دو سرانجام مسرور گردن نهاد و سراغ جعفر رفت و سر جعفر را براى هارون بُرد و هارون سر را نزد پدرش يحيى فرستاد. بعد هارون دستور داد جسد جعفر را بر سر پل بغداد آويختند و هنگامى كه خواست به خراسان برود دستور داد آن را بسوزانند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
«إذا أقبَلَتِ الدُّنيا على أحَدٍ أعارَتهُ مَحاسِنَ غَيرِهِ وَإذا أدبَرَت عَنهُ سَلَبَتهُ مَحاسِنَ نَفسِهِ
؛ هرگاه دنيا به كسى رو كند، نيكىهاى ديگرى را به او عاريه دهد و چون به او پشت كند خوبىهاى خود او را هم مىگيرد». [١] هارون دستور داد جسد جعفر را آتش زدند و يحيى، پدر جعفر و فضل برادرش را حبس كردند. سپس دستور داد خانههايشان را غارت و خراب كردند.
نكته قابل توجّه در مورد زندگى برامكه اين است كه كسى نقل مىكرد در دفتر اخراجات هارون الرشيد ديدم كه نوشته بود در فلان تاريخ هزار درهم زر و سيم و عطر و فرش به دستور هارون به جعفر برمكى دادند كه چون قيمت كردند صدهزار مثقال طلا شد. و در جايى ديگر ديدم نوشته شده بود: بهاى نفت و بوريايى كه جعفر برمكى را به آن سوزاندند چهار دينار و نيم دانگ نقره بود. [٢]
[١]. نهج البلاغه، حكمت ٩.
[٢]. كيفركردار، ج ١، ص ١٤٦.