انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٣ - تهديد برادرش عقيل
توبيخ فرزند
در مناقب آمده است كه روزى براى حضرت امام حسن عليه السلام ميهمان آمد، حضرت براى پذيرايى از ميهمانش يك رطل از عسلى كه از يمن براى بيتالمال آمده بود از قنبر، غلام پدرش، قرض گرفت و از ميهمانش پذيرايى كرد.
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام خواست عسلها را تقسيم كند، فرمود: اى قنبر در اين ظرف عسل دست برده شده!
قنبر عرض كرد: درست مىفرماييد و آنگاه ماجراى امام حسن عليه السلام را به اطّلاع حضرت رساند. امام غضبناك شد و به فرزندش فرمود چرا پيش از تقسيم بيتالمال از آن برداشتى؟
عرض كرد: پدرم، ما هم در آن حقّى داريم، هر وقت سهم ما را دادى آن را بازمىگردانيم.
امام فرمود: پدرت به فدايت، اگرچه تو در آن حق دارى امّا نبايد پيش از ساير مسلمين از حقّت استفاده كنى. اگر نديده بودم كه رسول خدا تو را مىبوسيد تو را مىزدم، بعد درهمى به قنبر داد و فرمود: بهترين عسل را تهيّه كن و به بيتالمال برگردان.
راوى مىگويد: به دست على و دهانه خيك عسل مىنگريستم كه قنبر آن را جابهجا مىكرد و بعد آن را بست، مثل اين است كه على مىگفت:
«اللّهُمّ اغفِر للحَسَنِ فَإنَّهُ لا يَعرِفُ
؛ خدايا، حسن را ببخش زيرا او نمىدانست». [١]
تهديد برادرش عقيل
عقيل در روزگارى كه در شام با معاويه روبهرو شد، معاويه (روى هر قصدى كه داشت) به عقيل گفت كه داستان آهن داغ را برايم نقل كن. عقيل گفت: زندگى بر من سخت شده بود، فرزندان را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام بردم.
[١]. ابن شهر آشوب، مناقب، ج ١، ص ٣٧٥.