انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦ - قانون عمومى مرگ
ذكر مىكنند حبّ ذات يعنى خوددوستى است. [١] شايد اين جمله معروف را شنيدهايد كه «حُبُّ الشَّىءِ يُعمي وَ يُصِمُّ؛ دوستى زياد يك چيز، انسان را كور و كر مىكند». [٢] اين دوستى افراطى باعث مىشود كه انسان نتواند حقايق را ببيند و به قول قرآن كريم « «لَهُمْ اعْيُنٌ لَايُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَايَسْمَعُونَ بِهَا»؛ وچشمانى كه با آن نمىبينند وگوشهايى كه با آن نمىشنوند». [٣] لذا همه چيز را براى خود مىخواهد و هر زشتى و بدى را براى ديگران. مثلًا وقتى مىشنود در فلان منطقه سيل آمده، يا زلزله شده، يا ماشينى به درّه سقوط كرده، فكر نمىكند ممكن است همين حوادث براى او هم اتّفاق افتد و گمان مىكند تافته جدابافتهاى است. ازاينرو چنين وقايعى اثرى در او نمىگذارد
[١]. چهره حقيقت هرقدر آشكار و درخشان باشد، تا در برابر ديده بينا قرار نگيرد درك آن ممكن نيست. به تعبير ديگر، براى شناخت حقايق دو چيز لازم است: آشكار شدن چهره حق و داشتن وسيله ديد و درك.
آيا هرگز نابينا مىتواند قرص خورشيد را ببيند؟ آيا كران مىتوانند نغمههاى دلنواز جهان را بشنوند؟ همينگونه كسانى كه چشم حقبين ندارند از ديدن چهره حقيقت محرومند و آنها كه از شنيدن آيات حق گوش حقشنو ندارند. به همين دليل نخستين شرط براى رهروان راه حق، تهذيب نفس و تقواست كه بدون آن انسان در ظلمات وهم گرفتار و در بيراههها سرگردان مىشود. و اگر مىبينيم قرآن راه شناخت را تقوا مىداند و مىگويد: هُدًى لِلْمُتَّقِينَ: «مايه هدايت پرهيزگاران است»، اشاره به همين واقعيّت است.
[٢]. اگر انسان كسى يا چيزى را بهطور افراطى دوست بدارد آن دوستى معمولًا مانع مىشود كه عيوبو بدىهاى او را ببيند يا بشنود و غير از خوبى چيزى در او نمىبيند.
حكايتى كه در ذيل مىآوريم شاهدى است بر اين مدّعا.
مىگويند كه جوانى عاشق دوشيزهاى شده بود، پدر و مادر دختر مانع ازدواج شدند. جوان بسيار كوشيد. خرجها و خواهشها كرد و زحمتها كشيد تا سرانجام دختر در حباله او درآمد. مدّتها با هم زندگى كردند، كانون خانوادگى گرم و باطراوت بود، امّا رفتهرفته لهيب عشق فرو نشست و آتش فروزان شهوت خاموش شد.
روزى شوهر به صورت زن نگاه كرد و در چشم راست او لكّه سفيدى ديد. تعجّب كرد و گفت: از چه وقت اين لكّه در چشم تو پديد آمده؟ گفت: از همين الان. شوهر گفت: چه مىگويى؟ زن لبخندى زد و گفت: در دو سالگى آبله درآوردم، چشمم آسيب ديد و از آن وقت اين لكّه در آن مانده است.
شوهر گفت: عجيب است پس چرا من تا به حال نديده بودم؟ زن گفت: علّتش روشن است، تو عاشق من بودى و عاشق در معشوق جز خوبى و زيبايى چيزى نمىبيند (حُبُّ الشَّىءِ يُعمي وَيُصِمّ)، ولى اكنون كه آتش عشق تو خاموش شده و ديگر از ديده عشق به من نمىنگرى و زن و شوهر عادى هستيم، عيب مرا مىبينى و بهدرستى تشخيص خوبى و بدى مىدهى (گفتار وعّاظ، ج ٣، ص ٩).
[٣]. سوره اعراف، آيه ١٧٩.