انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٥ - توحيد افعالى و آثار اعتقاد به آن
خدا درست و صاف كند، خدا نيز حساب او را با مردم صاف و درست مىكند».
وَمَن احسَنَ سَريرَتَهُ اصلَحَ اللّهُ عَلانِيَتَهُ وَمَن عَمِلَ لِآخِرَتِهِ كَفَى اللّهُ امرَ دُنياهُ
: اين دو فقره نيز ادامه همين بحث و منشعب از توحيد افعالى است.
گفتيم كه انبيا بيش از هر چيز به تصحيح اعتقاد مردم پرداختند، زيرا اگر اعتقاد آنان درست نشود نمىتوان انتظار عمل درستى از مردم داشت. درست عكس آن چيزى كه در دنياى امروز معمول است.
آنان به دين و مسائل دين كارى ندارند. مثلًا قوانين ساخته دست بشر مىگويد بايد مردم فلان عمل و جرم را مرتكب نشوند و كارى به چگونه انجام دادن آن ندارند. بر عكس، دعوت انبيا از باطن به ظاهر است. از قديم تعبير جالبى در مورد اصول و فروع دين بوده است كه تمام دين را به درختى تشبيه كردهاند كه از سه قسمت تشكيل شده است: ريشه، شاخه، ميوه. ريشه آن اعتقادات، شاخه آن اعمال، ميوه آن تكامل انسان است.
بعضى گمان مىكنند كه عمل و عقيده جدايىپذيرند، در حالى كه چنين نيست. يعنى انسان نمىتواند از نظر عقيده سالم و قوى باشد، امّا عملش نادرست يا بر عكس، از نظر تكامل و خصايص انسانى در مرتبه والا و بالايى باشد، امّا از عقيده صحيح و محكم برخوردار نباشد.
با توجّه به اين مطلب معناى حديث چنين مىشود: هرگاه كسى باطنش را اصلاح كرد، خداوند ظاهر او را هم اصلاح مىكند. بنابراين خداوند بين ظاهر و باطن رابطه سببيّت و مسبّبيّت قرار داده است. ازاينرو در بسيارى از موارد به سبب رابطه علّى و معلولى كه خداوند در بين اشيا قرار داده، افعالى را به خداوند نسبت مىدهيم. مثلًا مىگوييم: «اضَلَّهُ اللّهُ» (خداوند فلانى را گمراه كرد)، يعنى خداوند در آن عمل سوء و زشت اين اثر را قرار داد كه باعث گمراهى او شود، نه اينكه از ابتدا خدا كسى را گمراه مىكند؛ بنابراين، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه اگر اعمالمان درست نيست به سبب خرابى باطن است. پس بايد نخست توحيد را درست كرد و بتهاى درونى را شكست. در قرآن مىخوانيم: « «أَرَءَيْتَ مَنِاتَّخَذَ الهَهُ هَوَيهُ أَفَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»؛ آيا ديدى كسى را كه هواى نفسش را معبود