انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩١ - سبب زوال دولت برامكه
كس ديگرى هم خبر دارد؟ گفت همه اهل حرم مىدانند. لذا هارون سخن را تمام كرد و قصد مكّه كرد.
البتّه به نقل ديگر، روزى هارون با اسماعيل بن يحيى هاشمى از بغداد براى شكار بيرون رفت، چشمش به گلّه گوسفندى افتاد. پرسيد اينها از كيست؟ گفتند:
از جعفر است. همچنين به هر قريه و آبادى كه رسيد به آل برامكه نسبت دادند.
گفت: آنان را غنى و فرزندان خود را فقير كرديم، سپس برگشت و شرح اين امور را به زبيده گفت. زبيده گفت: آنچه گفتى اندك است. هارون تعجّب كرد و گفت:
مگر خبر تازهاى دارى؟ گفت: از (مسرور) ياسر بپرس. هارون مسرور خادم را احضار كرد و جريان جعفر و عبّاسه را از او پرسيد و وى را تهديد به قتل كرد.
مسرور ناچاراً واقعه را شرح داد و گفت: با اينكه خليفه منع كرده جعفر و عبّاسه جمع نشوند مگر در حضور او، از ايشان سه فرزند به دنيا آمده كه يكى در مكّه و دومى مرده و سومى در مدينه است. هارون با ناراحتى گفت: او مرا رسوا و سرافكنده كرد. بعد براى كشف مطلب، به بهانهاى روانه حج شد كه سرانجام اين راز بر او فاش شد، لذا تصميم گرفت آل برامكه را نابود كند.
هارون حكم خراسان را به جعفر داد و او قصد حركت كرد. همان وقت جعفر را خواست و گفت: نامهاى از خراسان رسيده و صلاح رفتن نيست. از سوى ديگر به مسرور گفت: برو و ده عمله بياور و در ميان عمارت چاهى حفر كنيد. او چنين كرد. هارون به قصر آمد و به مسرور گفت: عبّاسه را خفه كن و جسدش را در چاه بينداز. آنگاه مسرور را تهديد كرد كه اين مطلب مخفى بمانَد.
آرى عيش و شبنشينىها اين چنين كيفرى دارد.
هارون هنگامى كه تصميم گرفت جعفر را بكشد سندى بن شاهك ملعون را طلبيد و او را مأمور كرد به بغداد رفته، خانههاى برامكه و نويسندگان آنها را محاصره كند بهگونهاى كه كسى نفهمد و خودش با جعفر حركت كرد و در موضعى كه در آن زمان به «قمز» معروف بود به عيش و سرور پرداختند، تا آنكه