دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٥ - ٣/ ٥ ٥ خريد كردن على
به پيرمردى فرمود: «اى پيرمرد! پيراهنى به سه درهم به من بفروش». وقتى آن مرد، وى را شناخت، از او چيزى نخريد. نزد ديگرى رفت. وقتى او هم وى را شناخت از او هم نخريد تا پيش نوجوانى رفت و از او پيراهنى به سه درهم خريد. وقتى پدر نوجوان آمد و نوجوان به وى خبر داد، پدرش درهمى را برداشت و نزد على ٧ آمد و گفت: اين يك درهم توست، اى امير مؤمنان!
فرمود: «اين درهم براى چيست؟
پاسخ داد: قيمت پيراهن، دو درهم بود.
فرمود: «او از روى رضايت من به من فروخت و پول را هم از روى رضايت گرفت».
٤٥٧١. روضة الواعظين به نقل از اصبغ بن نُباته: امير مؤمنان به بازار بزّازها آمد و قنبر، همراه او بود. با مردى براى دو لباس، چانه زد و فرمود: «دو لباس به من بفروش».
مرد گفت: اى امير مؤمنان! لباسى كه مىخواهى، دارم. وقتى آن مرد، على ٧ را شناخت، از او گذشت و نزد نوجوانى آمد و فرمود: «دو لباس به من بفروش».
نوجوان، شروع به چانه زدن كرد تا آن كه به هفت درهم توافق كردند؛ يك لباس به چهار درهم و لباس ديگر به سه درهم.
به غلامش قنبر فرمود: «يكى از اين دو را بردار».
قنبر، لباس چهار درهمى را برداشت و لباس سه درهمى را خود پوشيد و فرمود: «سپاس، خدايى را كه لباسى به من روزى كرد تا با آن، عورتم را بپوشانم و در بين مردم، خود را بيارايم».
آنگاه به مسجد آمد و از ريگها كُپّهاى ساخت و روى آن، دراز كشيد. پدر نوجوان آمد و گفت: پسرم شما را نشناخت. اين دو درهم، سود [من از] آن است. اينها را بگير.
فرمود: «آن را قبول نمىكنم. او با من چانه زد و من هم چانه زدم و با هم از روى رضا توافق كرديم».
٤٥٧٢. دعائم الإسلام درباره امام على ٧ [على ٧] از مسجد خارج شد و به منطقه دار فرات كه آن روزها بازار كرباسفروشها بود آمد. پيرمردى فروشنده را ديد. فرمود: «اى پيرمرد! پيراهنى به سه درهم به من بفروش؟».