دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٥ - ٢/ ٩ فراگيرندگانى براى دانش خود نيافت
شبى ظلمانى بود. با خود گفتم: مولاى خود را كه دشمنان بسيارى دارد رها كردى، چه عذرى نزد خدا و پيامبر خدا براى خود دارى؟ سوگند به خدا، در پىاش خواهم رفت و از وى، خبر خواهم گرفت؛ گرچه با فرمانش مخالفت كرده باشم.
در پىاش به راه افتادم. ديدم كه تا نيمتنه، سر را در چاه فرو برده و با چاه، سخن مىگويد و از چاه، پاسخ مىشنود. بودن مرا حس كرد و به سوى من توجّه كرد و فرمود: «كيستى؟».
گفتم: ميثم.
فرمود: «ميثم! مگر به تو دستور ندادم كه از آن خط، عبور نكنى؟».
گفتم: اى مولاى من! از دشمنان، بر تو ترسيدم و دلم طاقت نياورد.
فرمود: «آيا از آنچه گفتم، چيزى شنيدى؟».
گفتم: نه، اى مولاى من!
فرمود: «اى ميثم!
|
در سينه، خواستههايى هست |
كه هر گاه سينهام از آنها به تنگ آيد، |
|
|
با دست، زمين را مىكَنَم |
و رازهايم را به آن مىگويم. |
|
|
پس هر گاه كه زمين، چيزى برويانَد |
آن گياه، از بذرهاى [راز] من است». |