دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٣ - ٣/ ٥ ٥ خريد كردن على
مدينه مىآمد.
٣/٥-٥
خريد كردن على
٤٥٦٨. الطبقات الكبرى به نقل از فرّوخ: من نوجوان بودم كه على ٧ را در [محلّه] بنى ديوان ديدم. فرمود: «مرا مىشناسى؟».
گفتم: آرى. تو امير مؤمنانى.
پيش ديگرى رفت و فرمود: «مرا مىشناسى؟».
گفت: نه. از وى پيراهنى زابى خريد. آن را پوشيد و آستينش را كشيد، كه تا انگشتان دستش مىرسيد. به فروشنده فرمود: «اصلاحش كن». وى آن را اصلاح كرد.
فرمود: «سپاس، خدايى را كه على بن ابى طالب را پوشاند».
٤٥٦٩. خصائص الأئمّة :: از يكى از غلامان خاندان اشتر نخعى روايت شده كه گفت: زمانى كه نوجوان بودم، امير مؤمنان على بن ابى طالب را ديدم كه به بازار كوفه آمد. به لباسفروشى فرمود: «آيا مرا مىشناسى؟».
گفت: آرى. تو امير مؤمنانى.
از او رد شد و از ديگرى پرسيد. او هم همانگونه پاسخ داد. تا آن كه به شخصى رسيد كه گفت: تو را نمىشناسم. از وى پيراهنى خريد و پوشيد.
آنگاه فرمود: «سپاس، خدايى را كه على بن ابى طالب را پوشاند». از كسى لباس خريد كه وى را نمىشناخت، از ترس آن كه به وى از روى گذشت، ارزانتر بفروشد.
٤٥٧٠. فضائل الصحابة، ابن حنبل به نقل از ابو مَطَر: على ٧ را در حالى كه ازار و ردايى بر تن داشت و در دستش تازيانهاى بود، ديدم، گويى كه اعرابىاى است و ناشناس مىگردد، تا آن كه به بازار لباسفروشان رسيد.