کشف المحجة یا فانوس (ترجمه کشف المحجة لثمره المهجه) - سید بن طاووس - الصفحة ١٠٢ - بخش ٩١
باشند و به آن قوم بگويند اين دختر بانوى زنان جهانهاست و آن دختر را دو كودك هفت ساله يا كوچكتر از آن باشد آنگاه رعيّت، آن پادشاه يا پيمبر آنان را چنين پاداش دهند كه آتش افروزند تا آن دختر و دو فرزند او را كه در مقام روح و قلب اويند بسوزانند. اما او به اين هم بس نكرد، بر فراز منبر رفت و از خلافت دست شست سپس خويش را رسوا ساخت و «عمر بن خطاب» را به نصّ، پس از مرگ خود خليفه دانست. آيا خردمندان صاحبدل در اين باب چه مىگويند كه كسى كه از خلافت بر كنار شده است ديگرى را به آن سمت جانشين خود كند. نكته ديگر اين است كه وصيت او به نص خلافت «عمر»، طعنى بود كه بر خويشتن كرد زيرا او مدعى آن بود كه جدت محمد ٦ بخلافت كسى نصّى بيان نفرمود، پس در حقيقت امّت را اختيار داد تا خود خليفهاى برگزينند پس با آنكه مىدانست جدت ٦ با آن مراتب كمالى، كار خلافت را به انتخاب خود امّت واگذاشت چگونه بر خلاف ادعاى خود مقام خلافت را به «عمر» رها كرد آيا با اين كار خود را تخطئه نكرد؟ آيا «ابو بكر» بر اين بود كه بينش او در باره امّت جدت «محمد ٦»، برتر از بينش پيمبر بود، پيمبرى كه خداى جل جلاله در كتاب خود به مهربانى او در باره امت گواهى داده است؟ يا ابو بكر با اين نظر خويشتن را تكذيب كرد و عملا پذيرفت كه رئيس قوم ناچار بايد كسى را به جانشينى خود به صراحت تعيين كند، يا بيم آن داشت كه اگر عمر را معين نكند مردم به پدرت «على» امير مؤمنان (ع) روى آورند و بحق او و نصّ جدت محمد ٦ اعتراف كنند؟ پس به تعيين «عمر» مبادرت كرد تا مانع آن شود كه مردم به راه راست مراجعه كنند. يا