شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٨ - باز تقرير كردن معاويه با ابليس مكر او را
باز تقرير كردن معاويه با ابليس مكر او را
|
گفت امير او را كه اينها راست است |
ليك بخش تو از اينها كاست است |
|
|
صد هزاران را چو من تو ره زدى |
حفره كردى در خزينه آمدى |
|
|
آتشى از تو نسوزم چاره نيست |
كيست كز دست تو جامهاش پاره نيست |
|
|
طبعت اى آتش چو سوزانيدنى است |
تا نسوزانى تو چيزى چاره نيست |
|
|
لعنت اين باشد كه سوزانت كند |
اوستاد جمله دزدانت كند |
|
|
با خدا گفتى شنيدى روبرو |
من چه باشم پيش مكرت اى عدو |
|
|
معرفتهاى تو چون بانگ صفير |
بانگ مرغان است ليكن مرغ گير |
|
|
صد هزاران مرغ را آن ره زده است |
مرغ غرّه كآشنايى آمده است |
|
|
در هوا چون بشنود بانگِ صفير |
از هوا آيد شود اينجا اسير |
|
ب ٢٦٤٦- ٢٦٣٨ امير: كنايت از معاويه.
كاست: كاهش، كمى، خسران.
حفره كردن: چنان كه دزد از برون سوراخى كند و به خزانه در آيد، شيطان راه به درون دل آدمى گشايد، و در حديث است كه «إنَّ الشَّيطانَ يَجرِى مِن ابنِ آدَمَ مَجرَى الدَّمِ.» (بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٤٩) آتشى: اشارت است بدان چه شيطان گفت «خَلَقتَنِي مِن نارٍ.» (ص، ٧٦) از تو نسوزم ...: (سوخته نشوم.) چون مقتضاى طبيعت تو سوزاندن (گمراه كردن) است، پس ناچار تو براى گمراه كردن من آمدهاى.
معرفت: كنايت از سخنان عارفانِه گفتن كه گويى «عاشق حقم و به مهر او پاى بندم.» اين سخنان دامى است براى گمراه كردن، همچون بانگ مرغ كه صيّادان براى شكار مرغان بر آرند.