شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٩ - ناليدن معاويه به حضرت حق تعالى از ابليس و نصرت خواستن
ناليدن معاويه به حضرت حق تعالى از ابليس و نصرت خواستن
|
اين حديثش همچو دود است اى اله |
دست گير ار نه گليمم شد سياه |
|
|
من به حُجّت بر نيايم با بليس |
كوست فتنه هر شريف و هر خسيس |
|
|
آدمى كو عَلَّمَ الاسما بَگ است |
در تگ چون برقِ اين سگ بىتگ است |
|
|
از بهشت انداختش بر روى خاك |
چون سَمك در شست او شد از سِماك |
|
|
نوحه إنَّا ظَلَمنا مىزدى |
نيست دستان و فسونش را حدى |
|
|
اندرونِ هر حديث او شر است |
صد هزاران سحر در وى مُضمَر است |
|
|
مردى مردان ببندد در نفس |
در زن و در مرد افروزد هوس |
|
|
اى بليسِ خلق سوزِ فتنه جو |
بر چيَم بيدار كردى راست گو |
|
ب ٢٦٩٩- ٢٦٩٢ گليم سياه شدن: كنايت از بد بخت شدن، و در آن تلميحى است به سياهى نامه اعمال.
|
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه |
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد |
|
(حافظ، به نقل از امثال و حكم) فتنه: (مصدر از براى فاعل) گمراه كننده.
عَلَّمَ الأسماء: مأخوذ است از آيه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ: و آموخت آدم را همه نامها را پس عرضه كرد آنها را بر فرشتگان.» (بقره، ٣١) بگ: امير.
|
بُو الْبَشَر كو عَلّمَ الأسما بگ است |
صد هزاران عِلمش اندر هر رگ است |
|
١٢٣٤/ ١ سَمَك: ماهى.
شست: قلّاب ماهيگيرى.
سماك: كنايت از آسمان بهشت.