شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٢ - قصه تير اندازى و ترسيدن او از سوارى كه در بيشه مىرفت
قصّه تير اندازى و ترسيدن او از سوارى كه در بيشه مىرفت
|
يك سوارى با سلاح و بس مَهيب |
مىشد اندر بيشه بر اسبى نجيب |
|
|
تير اندازى بحكم، او را بديد |
پس ز خوفِ او كمان را در كشيد |
|
|
تا زند تيرى سوارش بانگ زد |
من ضعيفم گر چه زفتستم جسد |
|
|
هان و هان منگر تو در زفتى من |
كه كمم در وقت جنگ از پير زن |
|
|
گفت رو كه نيك گفتى ور نه نيش |
بر تو مىانداختم از ترسِ خويش |
|
|
بس كسان را كآلت پيكار كشت |
بىرجوليّت چنان تيغى به مشت |
|
ب ٣١٥٤- ٣١٤٩ مآخذ داستان گفته شمس است در مقالات شمس كه مرحوم فروزانفر آن را در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٧٨- ٧٩) آورده است.
بِحُكم: ماهر، كه تير او خطا نكند.
نيش انداختن: كنايت از ضربت زدن.
كسانى گمان برند كه هر چه بيشتر مكر و فن به كار برند و دنياوى گرد آورند در آسايش بهتر خواهند بود و نمىدانند آن مال راحت را از آنان خواهد ربود، چنان كه بز دلى سلاحى جنگى با خود بر دارد، چون نيروى به كار بردن آن را ندارد هماورد بر او بتازد و او را از پا در اندازد.
|
گر بپوشى تو سلاح رُستمان |
رفت جانت چون نباشى مردِ آن |
|
|
جان سپر كن تيغ بگذار اى پسر |
هر كه بىسر بود از اين شه برد سر |
|
|
آن سلاحت حيله و مكر تو است |
هم ز تو زاييد و هم جان تو خَست |
|
|
چون نكردى هيچ سودى زين حِيَل |
ترك حيلت كن كه پيش آيد دِوَل |
|
|
چون يكى لحظه نخوردى بَر، ز فن |
ترك فن گو مىطلب ربُّ المِنَن |
|
|
چون مبارك نيست بر تو اين علوم |
خويشتن گولى كن و بگذر ز شوم |
|