شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٤ - آغاز منور شدن عارف به نور غيب بين
آغاز منوّر شدن عارف به نور غيب بين
|
چون يكى حس در روش بگشاد بند |
ما بقى حسها همه مُبدَل شوند |
|
|
چون يكى حس غيرِ محسوسات ديد |
گشت غيبى بر همه حسها پديد |
|
|
چون ز جو جَست از گله يك گوسفند |
پس پياپى جمله ز آن سو بر جَهند |
|
|
گوسفندانِ حواست را بِران |
در چَرا از أخرَجَ المَرعى چران |
|
|
تا در آن جا سنبل و ريحان چرند |
تا به گلزار حقايق ره برند |
|
|
هر حست پيغمبر حسها شود |
تا يكايك سوى آن جنّت رود |
|
|
حسها با حسّ تو گويند راز |
بىحقيقت بىزبان و بىمجاز |
|
|
كين حقيقت قابل تأويلهاست |
وين توهّم مايه تخييلهاست |
|
|
آن حقيقت را كه باشد از عيان |
هيچ تأويلى نگنجد در ميان |
|
ب ٣٢٣٤- ٣٢٢٦ روش: سير الى اللَّه.
بند گشادن: از قيد جسم و جسمانى رها گشتن، از محدود بودن خارج شدن.
مبدل شدن: تغيير يافتن، خاصيت ديگر پيدا كردن.
غيبى: منسوب به عالم غيب، منسوب به جهان نامحسوس.
أخرَجَ المَرعَى: مأخوذ است از آيه «وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى: و آن كه برون آورد چراگاه را (از زمين).» (اعلى، ٤) آن چه آدمى با حسهاى ظاهرى در مىيابد، يا از راه قياس و استدلال بدان مىرسد كشفى ناقص است و رسيدن به حقيقت مطلق نيست و بسا كه از راه ادراك حواس چيزى را حقيقت پندارد و حقيقت نباشد. اما اگر به مرتبه مشاهدت رسد، خود عين حقيقت مىشود و اين در صورتى ميسر است كه سالك خود را از بند حس و مدرِكاتى كه با جسم تعلّق دارد رها سازد.
|
چشم را چشمى نبود اوّل يقين |
در رحم بود او جنين گوشتين |
|