شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٤ - كرامات آن درويش كه در كشتى متهمش كردند
|
متّهم چون دارم آنها را كه حق |
كرد امينِ مخزن هفتم طبق |
|
|
متّهم نفس است نى عقلِ شريف |
متّهم حسّ است نه نورِ لطيف |
|
|
نفس، سوفَسطايى آمد مىزنش |
كِش زدن سازد، نه حجّت گفتنش |
|
|
معجزه بيند فروزد آن زمان |
بعد از آن گويد خيالى بود آن |
|
|
ور حقيقت بود آن ديدِ عجب |
چون مقيم چشم نامد روز و شب |
|
|
آن مقيمِ چشمِ پاكان مىبود |
نى قرين چشم حيوان مىشود |
|
|
كآن عجب زين حِسّ دارد عار و ننگ |
كى بود طاوس اندر چاه تنگ |
|
|
تا نگويى مر مرا بسيار گو |
من ز صد يك گويم و آن همچو مو |
|
ب ٣٤٩١- ٣٤٧٩ هُمام: مهتر.
تهمت نهادن بر فقير و حق آزارى: طنز و طعنهاى است بر پرسندگان.
حاش لِلّه: معاذ اللَّه، پناه بر خدا، و اين جمله را هنگام انكار گويند.
شهان: كنايت از پيران، اوليا.
عَبَس: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٠٥٦/ ٢ پيچا پيچ: كنايت از گرفتاريهاى دنيا، دشواريها.
سوفسطايى: آن كه در بحث به روشن شدنِ حقيقت توجه ندارد و قصدش غلبه بر خصم است.
سوفسطاييان سه گروه بودند:
١) آنان كه در شناخت اشياء متوقف بودند و هيچ چيز را نمىپذيرفتند، و آنان را «لا أدرِيَّه» گويند.
٢) آنان كه مىگفتند هيچ چيز موجود نيست، و آنان «عِنادِيَّه» ناميده شدند.
٣) كسانى كه حقيقت هر چيز را تابع اعتقاد مىدانستند، و آنان «عِنديه» لقب گرفتند.
فروزيدن: به هيجان در آمدن، چنان كه وليد، پسر مغيره، چون آيههاى قرآن را شنيد در شگفت شد، سپس گفت سحر است. (نگاه كنيد به: تفسير آيههاى ١٩- ٢٤ سوره مدثر) ديد: ديده، آن چه ديده شد.
عجب: معجزه.