شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٦ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب خانه را كه نزديك آمده بود كه دزد را دريابد و بگيرد
فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب خانه را كه نزديك آمده بود كه دزد را دريابد و بگيرد
|
اين بد آن ماند كه شخصى دزد ديد |
در وثاق اندر پى او مىدويد |
|
|
تا دو سه ميدان دويد اندر پيَش |
تا در افكند آن تَعَب اندر خُويَش |
|
|
اندر آن حمله كه نزديك آمدش |
تا بدو اندر جهد دريابدش |
|
|
دزدِ ديگر بانگ كردش كه بيا |
تا ببينى اين علامات بلا |
|
|
زود باش و باز گرد اى مردِ كار |
تا ببينى حال اينجا زار زار |
|
|
گفت باشد كآن طرف دزدى بود |
گر نگردم زود اين بر من رود |
|
|
در زن و فرزند من دستى زند |
بستن اين دزد سودم كى كند |
|
|
اين مسلمان از كرم مىخواندم |
گر نگردم زود پيش آيد ندم |
|
|
بر اميد شفقتِ آن نيك خواه |
دزد را بگذاشت باز آمد به راه |
|
|
گفت اى يار نكو، احوال چيست |
اين فغان و بانگ تو از دست كيست |
|
|
گفت اينك بين نشان پاى دزد |
اين طرف رفته است دزدِ زن بمُزد |
|
|
نك نشان پاى دزد قلتبان |
در پى او رو بدين نقش و نشان |
|
|
گفت اى ابله چه مىگويى مرا |
من گرفته بودم آخِر مر و را |
|
|
دزد را از بانگِ تو بگذاشتم |
من تو خر را آدمى پنداشتم |
|
|
اين چه ژاژ است و چه هرزه اى فلان |
من حقيقت يافتم چه بود نشان |
|
|
گفت من از حق نشانت مىدهم |
اين نشان است از حقيقت آگهم |
|
|
گفت طرّارى تو يا خود ابلهى |
بلكه تو دزدى و زين حال آگهى |
|
|
خصم خود را مىكشيدم من كشان |
تو رهانيدى و را كاينك نشان |
|
ب ٢٧٩٦- ٢٧٧٩ وثاق: اتاق.