شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٠ - دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد
دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد
|
گفت آن طالب كه آخر يك نفس |
اى سواره بر نى، اين سو ران فرس |
|
|
راند سوى او كه هين زوتر بگو |
كاسب من بس توسن است و تند خو |
|
|
تا لگد بر تو نكوبد زود باش |
از چه مىپرسى بيانش كن تو فاش |
|
|
او مجالِ رازِ دل گفتن نديد |
زو برون شو كرد و در لاغش كشيد |
|
|
گفت مىخواهم در اين كوچه زنى |
كيست لايق از براى چون منى |
|
|
گفت سه گونه زناند اندر جهان |
آن دو رنج و اين يكى گنج روان |
|
|
آن يكى را چون بخواهى كُل تو راست |
و آن دگر نيمى تو را نيمى جداست |
|
|
و آن سيم هيچ او تو را نبود بدان |
اين شنودى دور شو رفتم روان |
|
|
تا تو را اسبم نپرّاند لگد |
كه بيفتى بر نخيزى تا ابد |
|
ب ٢٣٩٦- ٢٣٨٨ طالب: پرسنده، مشورت خواهنده.
يك نفس: لحظهاى، دمى.
|
ببند يك نفس اى آسمان دريچه صبح |
بر آفتاب كه امشب خوش است با قمرم |
|
(سعدى) توسن: سركش.
راز دل: آن چه قصد اصلى پرسش كننده بود. چه، او را گفته بودند اين مجنوننما خردمندى فرزانه است و او مىخواست راز ديوانه نشان دادن را از او بپرسد.
برون شو كردن: مخلص يافتن. «به راى پاك ايشان از برون شُوِ كارها تَفَصِّى بهتر توان يافت.» (مرزبان نامه، ص ٣٤٣) مجازاً سخن را به راهى ديگر بردن.
لاغ: ظرافت، هزل. در لاغ كشيدن: گفتار هزل به ميان آوردن.
گنج روان: در لغت گنج قارون، ليكن در تداول آن چه مايه عشرت و شادمانى است.