شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٢ - فضيلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت
فضيلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت
|
آن يكى مىرفت در مسجد درون |
مردم از مسجد همىآمد برون |
|
|
گشت پُرسان كه جماعت را چه بود |
كه ز مسجد مىبرون آيند زود |
|
|
آن يكى گفتش كه پيغمبر نماز |
با جماعت كرد و فارغ شد ز راز |
|
|
تو كجا دَر مىروى اى مردِ خام |
چون كه پيغمبر بداده است السَلام |
|
|
گفت آه و، دود از آن اه شد برون |
آهِ او مىداد از دل بوىِ خون |
|
|
آن يكى گفتا بده آن آه را |
وين نماز من تو را بادا عطا |
|
|
گفت دادم آه و پذيرفتم نماز |
او ستد آن آه را با صد نياز |
|
|
شب به خواب اندر بگفتش هاتفى |
كه خريدى آب حيوان و شِفا |
|
|
حُرمتِ اين اختيار و اين دُخول |
شد نماز جمله خلقان قبول |
|
ب ٢٧٦٥- ٢٧٥٧ السَّلام دادن: كنايت از تمام كردن نماز كه با جمله «السَّلامُ عَلَيكُم وَ رَحمَةُ اللَّهُ وَ بَرَكاته» پايان مىيابد.
دود از آه برون شدن: كنايت از سخت سوزان بودن آن، از سوز دل بر آمدن آه.
شفا: را بايد مُمال (شِفى) خواند.
دخول: در شدن، در آمدن. و در اينجا مقصود در آمدن در زمره نماز گزاران است. و مناسب اين حكايت است آن چه عطار در باره ابراهيم ادهم آورده است: «نقل است كه عيال دارى بود نماز شام به خانه مىرفت و در دست چيزى نه. و همه روز رفته بود و هيچ به دست نياورده و گرسنه و بغايت دل تنگ شده كه به اطفال و عيال چه گويم؟ كه تهى دست مىروم، و عظيم پر درد و اندوه مىرفت. ابراهيم را ديد ساكن نشسته. گفت يا ابراهيم، مرا از تو غيرت مىآيد كه تو چنين ساكن و فارغ نشستهاى. ابراهيم گفت هر چه