شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٢ - عذر گفتن فقير به شيخ
آن كه كلمات پروردگار من پايان يابد.» (كهف، ١٠٩) كلمات پروردگار من بىپايان است.
باغ و بيشه: اشارت است به آيه «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ: و اگر آن چه در زمين از درختان است قلم بود و دريا مدد دهد آن را از پس آن (دريا) هفت درياى ديگر كلمات خدا پايان نيابد. و خدا قوى، داناى درست كردار است.» (لقمان، ٢٧) حِبر: آن را سياهى دوات معنى كردهاند (مانند مداد)، ليكن گويا «حبر» رنگى كبود بوده است كه برخى چيزها را كه ماندنى بايد بود مانند سجلّات و مصحفها با آن مىنوشتند. (نگاه كنيد به: لغت نامه، ذيل همين كلمه) حالت من خواب را ماند:
|
حالِ عارف اين بود بىخواب هم |
گفت ايزد هم رُقودٌ زين مَرَم |
|
|
خفته از احوالِ دنيا روز و شب |
چون قلم در پنجه تقليبِ رب |
|
٣٩٣- ٣٩٢/ ١
|
گفت پيغمبر كه عَيناىَ تَنام |
لا يَنَامُ قَلبِى عَن رَبِّ الأنام |
|
|
چشم تو بيدار و دل خفته به خواب |
چشمِ من خفته دلم در فتحِ باب |
|
|
مر دلم را پنج حسّ ديگر است |
حسّ دل را هر دو عالم منظر است |
|
|
تو ز ضعف خود مكن در من نگاه |
بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه |
|
|
بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ |
عينِ مشغولى مرا گشته فراغ |
|
|
پاى تو در گِل مرا گِل گشته گُل |
مر تو را ماتم مرا سور و دهل |
|
|
در زمينم با تو ساكن در محل |
مىدوم بر چرخ هفتم چون زُحل |
|
|
همنشينت من نيم سايه من است |
برتر از انديشهها پايه من است |
|
|
ز آن كه من ز انديشهها بگذشتهام |
خارج انديشه پويان گشتهام |
|
|
حاكم انديشهام محكوم نى |
ز آن كه بَنّا حاكم آمد بر بِنا |
|
|
جمله خلقان سخره انديشهاند |
ز آن سبب خسته دل و غم پيشهاند |
|
|
قاصدا خود را به انديشه دهم |
چون بخواهم از ميانشان بر جهم |
|
|
من چو مرغ اوجم انديشه مگس |
كى بود بر من مگس را دسترس |
|