شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٩ - رفتن مصطفى
دعايى كردهاى؟ گفت: آرى، مىگفتم خدايا هر كيفرى در آخرتم خواهى كرد در دنيا كن. فرمود: چرا نگفتى: «اللَّهُمَّ آتِنا فِى الدُّنيا حَسَنَةً وَ فِى الاخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّار.» صحابه: جمع صاحب: يار، و مقصود از صحابه بطور مطلق «ياران پيغمبر» است. اما در اينكه صحابى كيست خلاف است. هر كه رسول ٦ را ديده باشد؟ يا او را ديده و از او حديث روايت كند؟ مشهور معنى دوم است. بعضى گفتهاند حد اقل صحبت يك سال يا زيادت با پيغمبر بودن است.
چون تار شدن: سخت لاغر گشتن.
قطب: آن كه مدار جهان بر اوست و ارشاد خلق بر وى واگذار است.
|
قطب آن باشد كه گِرد خود تند |
گردش افلاك گرد او بود |
|
|
او چو عقل و خلق چون اعضا و تن |
بسته عقل است تدبير بدن |
|
٢٣٤٣، ٢٣٤٥/ ٥ شاه جليل: كنايت از وَلىّ بزرگوارِ عالى قدر و منزلت.
عود: چوبى معروف كه چون بسوزانند بوى خوش از آن بر آيد. چوب درخت بلسان.
چون تو را آن چشم باطل بين نبود: نظير:
|
روى هر يك مىنگر مىدار پاس |
بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس |
|
٣١٥/ ١
|
در ميان دلق پوشان يك فقير |
امتحان كن و آن كه حقّ است آن بگير |
|
٢٩٣٧/ ٢ فارس: سوار گزيده، سپهسالار.
صله: بيشتر استعمال اين كلمه براى جايزت و پاداش است ليكن در اينجا به معنى «پيوند» است.
يار ره: كنايت از آن كه سالك را در سلوك همراهى كند.
كه به احسان ...: مأخوذ است از آيه «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ: خوبى و بدى يكسان نيست بدان چه نيكوتر است (پاسخ را) بر گردان، پس ناگهان (ببينى) آن كه ميان تو و او دشمنى است چون دوست مهربان است.» (فصلت، ٣٤)