شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠١ - وصيت كردن پيغامبر
سعادت، ج ١، ص ٢٥٤) مؤمنان عاشق حقاند، نفس را كشتند و خود را در پيشگاه خدا فنا كردند، لاجرم حق بدانها پاداشى داد كه در خور فضل و بزرگى اوست كه «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى.» (نازعات، ٤٠- ٤١)
|
اى دل آن جا رو كه با تو روشناند |
وز بلاها مر تو را چون جوشناند[١] |
|
|
ز آن ميان جان تو را جا مىكنند |
تا تو را پر باده چون جامى كنند |
|
|
در ميان جان ايشان خانه گير |
در فلك خانه كُن اى بدر مُنير |
|
|
چون عطارد دفتر دل وا كنند |
تا كه بر تو سرّها پيدا كنند |
|
|
پيش خويشان باش چون آوارهاى |
بر مَهِ كامل زن ار مه پارهاى |
|
ب ٢٥٦٦- ٢٥٦٢ روشن بودن: شاد، صافى، يك دل.
|
جمعِ مرغان كز سليمان روشناند |
پرّ و بال بىگنه كى بر كنند |
|
٣٧٤٩/ ٢ جوشن: زره. جوشن بلا بودن: مانع آسيب گشتن، دفع بلا كردن.
پر باده كردن: كنايت از آشنا كردن به حقايق.
در ميان جان خانه گرفتن: خود را در دل آنان جا كردن.
بدر مُنير: ماه تمام. نورانى.
عطارد: ستارهاى از هفت سَيّاره، پس از ماه و پيش از زهره، و آن را «دبير فلك» گفتهاند.
دفتر دل وا كردن: كنايت از اسرار نهانى را گشودن.
خويشان: مردان حق، انسانهاى كامل، آنان كه با مريد سنخيّت دارند.
آواره: شيدا، شيفته، سر گردان از شدت عشق.
|
گفته با خود در سحرگه كاى احد |
حالِ آن آواره ما چون بود |
|
٤٣٧٩/ ٣ مه كامل: استعارت از ولى و شيخ.
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|