شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٣ - وصيت كردن پيغامبر
مطلق است، و ديگر وجودها وجودات خاصه و ممكنهاند يا وجودات جزئى كه در اثر پذيرش اعراض در خارج تحقق يافتهاند.
|
عاشقانِ كُلّ نه عشّاقِ جُزو |
ماند از كلّ آن كه شد مشتاق جزو |
|
|
چون كه جزوى عاشقِ جزوى شود |
زود معشوقش به كلّ خود رود |
|
٢٨٠٢- ٢٨٠١/ ١ چنان كه منطقيان مىگويند فصل مقوم انسان ناطق بودن است و مقصود از ناطق بودن داشتن قوه تعقل و انديشه است كه آن جزئى است از عنايت حق به انسان و اين عنايت است كه حامل امانت است و مقابل قوّه عاقله، قوه شهويه است. انسان كه داراى قوه عاقله است جزئى است از كل، و بايد بكوشد تا با كل در آميزد. و از مخالف كه هوا و شهوت است بپرهيزد.
|
تا چو زن عشوه خرى اى بىخرد |
از دروغ و عشوه كى يابى مدد |
|
|
چاپلوس و لفظِ شيرين و فريب |
مىستانى مىنهى چون زن به جيب |
|
|
مر تو را دشنام و سيلىِّ شهان |
بهتر آيد از ثناى گمرهان |
|
|
صَفعِ شاهان خور مخور شَهدِ خَسان |
تا كسى گردى ز اقبال كسان |
|
|
ز آن كه از ايشان خلعت و دولت رسد |
در پناهِ روح، جان گردد جسد |
|
ب ٢٥٧٣- ٢٥٦٩ عشوه خر: طالب عشوه. خريدار سخنان به ظاهر فريبنده و تهى از حقيقت. كسى كه از روى نادانى فريب ظاهر را خورد.
|
گر دهد خصم خواب خرگوشت |
مصلحت را بخر كه عشوه خر است |
|
(انورى) چاپلوس: صفت است، ليكن در اين بيت به معنى اسم به كار رفته است.
شهان: (جمع شه) استعارت از مردان كامل، راهنمايان به حق.
گمرهان: استعارت از آنان كه ديده حقيقت بين ندارند. فريب خوردگان دنيا و هوى (همان چاپلوسان عشوه خر).
صَفع: با پنجه بر گردن كسى زدن، پس گردنى.